....... پایان ...... آزادی.......!!!

سلام

اره بعد از چند صباحی به یه آزادی رسیدیم اما این ازادی نسبی است چون تا دیده برهم زنیم دوباره روز از نو روزی از نو و .... (به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست )

اما کی به آزادی مطلق خواهیم رسید ؟؟

بالاخره بعد از ۱۲ روز چند دقیقه پیش امتحانات تموم شد !!

خیلی سخته ۱۲۰ روز درس نخونی و بعد دو روزه بخوای ۴۰۰ - ۵۰۰ صفحه بخونی تا ....

* واسه همه کنکوری ها هم آرزوی موفقیت می کنم.

۷ روز مانده به کنکور ریاضی

۸ روز مانده به کنکور تجربی

۹ روز مانده به کنکور انسانی

یک سال پیش در چنین روزی

سلام.

تقریبا پارسال همین روزا بود . یک ماه مونده تا کنکور . تو این روزا بچه های کنکوری معمولا هیچ فرصتی رو از دست نمیدن و تمام وقتشون رو میذارن برای درس خوندن . ولی پارسال شرایط کمی تا قسمتی فرق کرده بود . ۱۸ روز بعدش انتخابات بود . انتخابات ریاست جمهوری ایران . ما که همینجوریش درس نمیخوندیم . حالا فکرش رو بکنید انتخابات هم باشه چی میشه . البته به خاطر فشار زیاد پدر و مادر من همش تو خونه بودم . ولی به نظر خودم اگه بیرون بودم بهتر بود . چون تو این مدت انتخابات تایه هفته بعدش هیچی نخوندم . تقریبا ۱ ماه میشه . نشسته بودم تو خونه و تبلیغات پیامکی انجام میدادم . تقریبا روزی ۵ هزار تومن باهمراه اول !!! ولی خیلی حال داد . فکر کنم به فاطمیه هم خورده بود . کلا شرایط برای درس نخوندن مهیا بود .

امسال هم که کنکور ریاضی فکر کنم ۱۰ تیره .انشالله تموم بچه ها کلاس چهل که متاسفانه امسال موندن موفق شن و جایی که دوست دارن قبول شن .

الهی آمین !

یا علی

یکسال گذشت ...

۲۲/۲/۸۸

یکسال پیش بود که اولین پست وبلاگ رو گذاشتم . البته چند وقت بعدش به بچه ها گفتم که یه همچین چیزی وجود داره٬ چون بچه ها مشغول کنکور بودن . گفتم این وبلاگ رو درست کنم که این جو صمیمی بچه ها بعد از کنکور از هم نپاشه و از طریق همین وبلاگ با هم در ارتباط باشیم .

فکر کنم چند روز بعد از کنکور بود ( ۱۳ تیر )که برای بیشتر بچه ها که شمارشونو داشتم ( تقریبا ۲۵ نفر ) اس ام اس فرستادم که به وبلاگ سر بزنید و اگه خواستید بگین عضوتون کنم . فقط دو تا از بچه ها اومدن : سعید سبحانی و مسعود مهابادی که البته فقط سعید سبحانی عضو شد ! تا چند وقت من و سعید سبحانی پست میذاشتیم که البته سعید سبحانی یکی در میون که نه ٬ ۱۰ تا در میون پست میذاشت ( مثله الان ) !! بعد از چند وقت چند نفر دیگه هم عضو وبلاگ شدن مثل سعید متقی و مهابادی و سعید حسینی پور که البته عضو شدن اونا همان و مطلب ننوشتن همان و حذف شدن از وبلاگ همان . یه بار هم سعید سبحانی به شوخی نوشت که اگه همینجوری پیش بره احتمالا ۴۰۰ گیگ فضا هم برای وبلاگ کمه . ولی الحمدلله چند وقت بعد اوضاع تغییر کرد . یعنی از وقتی که امیر احمدلو عضو شد . کم کم وبلاگ رونق گرفت ( هر چند که تعداد نویسنده ها خیلی کم بودن ) . تا اونجا که روزی ۶ یا ۷ تا پست میذاشتیم . که داد خوننده های وبلاگ رو هم در اورده بودیم . بعدش محمد نیکویی که از بچه های تجربیه عضو شد که اونم اولش خوب بود . ولی بعدش به قول بچه ها تبدیل شد به تقویم وبلاگ . فقط میومد برای مناسبتا پست میذاشت و میرفت .

در طول این یک سال وبلاگ ما با یه بحران هم مواجه بود . یکیش همون بحثای سیاسی ای که پیش اومد ( که کاشکی پیش نمیومد ) . بعد از اون ماجراها من تصمیم گرفتم که دیگه تا اونجا که میتونم از خاطرات کلاس بنویسم . که فکر کنم جواب هم داد و وضع وبلاگ هم بهتر شد .

بعد از چند وقت سعید اشتیاقی اومد و گفت که عضوم کنین . خیلی خوشحال شدیم . چند تا پست گذاشت و رفت و معلوم نیست که کجاس . بعدش هم امیر طاهر خانی اومد و اونم به همین وضع دچار شد . بعدشم که حامد نجفی گفت عضوم کنین و معلوم نیست کجاس . فقط اسمش هست .

البته تا اونجا که من اطلاع دارم بعضی از بچه ها به وبلاگ سر میزنن . ولی مثل اینکه نمیخوان عضو وبلاگ بشن .مثل حامد سوری ." صلاح مملکت خویش خسروان دانند "

حالا چند وقته که بچه ها دیگه اون شور و حال سابق رو ندارن . کمتر پست میذارن . کمتر نظر میذارن . انشالله از این به بعد شور بیشتری بین بچه ها ببینیم و فعالتر بشن .

در ضمن لازم میدونم از تمام عزیزانی که در این یک سال ما رو تنها نذاشتن و به ما سر میزدن تشکر کنم و براشون آرزوی موفقیت میکنم .

یا علی

عکس های لو رفته از خوابگاه !!

سلام.

بنده از همین تریبون میخوام مراتب تشکر خودم رو از خدا به خاطر اینکه تو یه دانشگاه شهر نسبتا دور قبول شدم اعلام بکنم .

واقعا تا وقتی خوابگاهی نشید دلیله این تشکر من رو شاید ندونید ٬ حتی اگه دانشجو باشید .

منم در همین راستا و به منظور ترغیب دوستان به قبول شدن در یک شهر دیگه تصمیم گرفتم چند عکس و یک فیلم از خوابگاهمون بذارم . باشد که مورد قبول شما واقعا شود :

مثله بچه آدم نشسته بودم تو اتاق که یهو نمیدونم چی شد این غول بیابونی از اونوره اتاق دوید اومد طرفم و رفت وایساد رو کمرم . بعد اون یکی رفیقم که دست بر قضا ترک هم هست اومد از رو تخت رفت بالا و وایساد رو شونه های اون یکی . بعد از این عکس خودم شاهدم که تا ۲ روز کمرم صاف نمیشد . خدا این هم خوابگاهی ها رو نصیب گرگ بیابون نکنه !!

بالاخره خوابگاهه و یه سری جوون مجرد و این کارا دیگه ! ولی از این به بعد بچه ها تصمیم گرفتن مرتب بشن !!

دیگه بعد از چند وقت با بچه ها تصمیم گرفتیم اتاقمون رو مرتب کنیم ! نتیجش شد این !!

اینم از عوارض ناشی از مرتب کردنه دیگه !! البته اون جورابو بچه ها برای قشنگ تر شدن فضا انداختن تو اتاق !!!

هنوزم به این نتیجه نرسیدین که خوابگاه خانه ی دوم ماست ؟ پس این فیلمم ببینید حتما .

یکی از بچه های خوابگاهمون گواهینامه گرفته بود . برا همین بچه ها پیادش کردن و مجبور شد برای کل خوابگاه ( که تقریبا ۲۵ نفر میشیم ) شیرینی تر بخره . آخ که چه حالی داد .

بعد که خوردیم دیدیم یه دونش اضافه اومده . گفتیم چی کار کنیم که پیشنهاد کردم بذاریمش وسط اتاق و هر کی زودتر بش رسید بزنه به صورت بقیه که خودتون میدونید بنده ی کمترین تو این مورد مهارت خاصی دارم . برای اطلاع بیشتر از جزئیات فیلمش رو دانلود کنید .

شیرینی خورون با حجم ۴۱۴۵ کیلو بایت با اینترنت ایران میشه به حسابی ۱ ساعت و ربع !!

یا علی

رضایی ریبری !!!

سلام.

۳ یا ۴ روز پیش بود که بیکار تو خوابگاه نشسته بودیم که به فکرم رسید فلشم رو بزنم به لپ تاپ یکی از بچه ها و فیلما و عکسای پیش دانشگاهی رو با هم ببینیم . هر چی جلوتر میرفتیم این بچه هامون تعجبشون بیشتر میشد . میگفتن : ما هم با معلمامون شوخی میکردیم . ولی شما دیگه واقعا اعجوبه این . مونده بودن ما با چه جراتی اینکارا رو میکردیم . انشالله تصمیم گرفتن یه روز بشینم یه کلیپه خوشچیل موشچیل ازعکسا و فیلمامون بسازم و براتون بذارم . ولی فعلا این چند تا عکس رو براتون میذارم .

برا توضیحات هم بگم که این عکسا تو همون هفته ی معلم گرفته شدن که البته برای آقای رضایی ( دبیر فیزیک ) ۲ هفته طول کشید !! هر روز که میومدیم ۱۵ دقیقه ی آخر بچه ها میگفتن : آقا اٌاٌاٌاٌ !!!

تو این عکس به قیافه های طاهر و  کاوه ( قربانی) دقت کنید !!!

با عرض معذرت فراوان از مصطفی که چقدر سر این کار من جوش خورد !!

و همچنین سر این عکس !! که اول اشتیاقی این کار رو کرد .

و باز همچنین سر این عکس !! البته خودمم بعد از این عکس عذاب وجدان گرفتم !

موفق باشید .

* در مورد تیتر باید بگم چون بچه ها میگفتن قیافه ی آقای رضایی شبیه ریبریه برای همین این شعار ساخته شد .

یا علی

مصاحبه با عباس

این بار نوبت مصاحبه با عباس بود.

اولی پرسید اسمت چیست؟ گفت: عباس!

دومی پرسید اهل کجایی؟ گفت : بندر عباس!

سومی پرسید کجا اسیر شدی؟ گفت: دشت عباس!

افسر عراقی که فهمید عباس انها را سرکار گذاشته و آنها را دست انداخته،

شروع کرد به زدن او و گفت: دروغ می گویی پدر ...؟

عباس خود را به موش مردگی زده بود و با تظاهر به گریه می گفت: نه به حضرت عباس!

میوه ی ممنوعه

سلام.

حال شما خوبه ؟ ما نبودیم محمد نیکویی داشت وبلاگ رو میچرخوند ها . دمت گرم ممد !! این حامد نجفی هم که روی اشتیاقی رو کم کرده با این همه فعالیت . اونم دمش گرم .

جاتون خالی امسال سال تحویل شلمچه بودیم . خیلی با صفا بود . انشالله قسمت شما هم بشه . این چند وقت هم نمیومدم حالشو نداشتم .

راستی همین نیم ساعت پیش امتحان استاتیک داشتم. فقط دعا کنید خدا به خیر کنه ... .

موفق باشید .

یا علی

حسینی تپل هستم !!!

سلام.

دیشب جاتون خالی رفته بودیم هیئت خونه ی حاجی رخ . حسینی هم اومده بود .اومدم کلیپ براف شادی صفاری رو بهش نشون بدم که دیدم میگه : از وبلاگتون دیدم !! موندم از کجا فهمیده که گفت از برکات وجود محمد نیکویی تو مدرسه س !! منم گفتم حالا که آقا حسینی وبلاگ رو میبینه تو این پست یه فیلم از خودش بذارم . 

یادتونه اون روز که معلمها اومده بودن و بعدش آقا صفاری سخنرانی کرد قبلش بچه های این شعر رو برای حسینی میخوندن :

خوشتیپ ترین ناظم دنیا من هستم

حسینی تپل هستم

مسئول کپی و دم و دستگاه من هستم

حسینی تپل هستم!!!

حتما دانلودش کنین که خیلی باحاله . من و سعید اشتیاقی و امیر طاهر هم هستیم که داریم با حرارت دست میزنیم :

دانلود   با حجم 4325 کیلو بایت .

اینم دو تا عکس از آقا حسینی :

این عکس رو یکی از بچه های کلاس درست کرد که بچه ها تو سطح شهر هم پخشش کردن . در ضمن اسم طراحش رو نبرین که آقا حسینی دنبالشه !!

این عکس هم که آقا حسینی در کنار مشاور قدر مدرسه وایستاده !!

سال نو هم پیشاپیش مبارک !! ما رو ندیدین حلال بفرمایین .

یا علی

برف شادی

سلام.

میخواستم تو این پست در مورد برف شادی هایی که به بهونه ی روز معلم روی سر معلما میریختیم بنویسم . در موردشون توضیح بدم . ولی دیدم که اگه خود فیلماشونو بذارم جالبتر باشه . برای همین با کلی دردسر ( خالی بستم . با وایر لس دانشگاهمون) آپلودش کردم و براتون گذاشتم . اگه تونستین حتما ببینید .

آقای صفاری - دبیر گسسته با حجم۴۳۹۱ . هر کدوم رو دانلود نکردین اینو دانلود کنین.

آقای صالح نیا - دبیر هندسه تحلیلی با حجم ۴۳۱۴( تو پرانتز بگم بچه ها برای ایشون روز معلم « اموزش هندسه ی ۲ » رو خریدن !!

آقای رضایی . دبیر گسسته با حجم ۳۶۱۵ .

اگه نتونستین بگیرین بگین در موردشون توضیح بدم .

راستی آقا پایه این بین ۱۹م تا ۲۶ اسفند بریم کلکچال ؟ زودتر خبر بدین . با اس ام اس .

یا علی

اصلا فکرش رو نمیکردم پسر عموم به این زودی ... !

آخه بنده خدا ۲۱ سال بیشتر نداشت . چرا اون ؟ چرا اینقدر زود ؟

بنده خدا تازه اوله عشق و حالش بود . چرا اینقدر زود ؟!

من که دارم دیوونه میشم .

خدایا ! هر چی زودتر منم به اون ملحق کن !

پ.ن ۱ : سلام.

پ.ن ۲ : پنج شنبه ی این هفته رفته بودم اصفهان عقد « پسر عموم » !! جای شما خالی !

پ.ن ۳ : خدا روزی همتون کنه انشالله !

پ.ن ۴ : امروز صبح یکی از رفقام پیامک فرستاد که : « سلام . من امروز ساعت ۱ بعد از ظهر دارم میرم کربلا . انشالله یه بار همگی با هم بریم . حلالم کن . »

پ.ن ۵ : ورود حامد نجفی عزیز رو به جرگه وبلاگ نویسان تبریک میگم . انشالله حضوری مستمر داشته باشه . ایشون دانشجوی رشته مهندسی مواد دانشگاه صنعتی اصفهانه .

پ.ن ۶ : دیگه حرفی ندارم .

یا علی

بهرام امپراتور !

نام : بهرام

نام خانوادگی : میرزاخانی

ملقب به : بهرام امپراتور

منصب : دبیر دیفرانسیل و انتگرال

ویژگی های بارز اخلاقی : فردی با لهجه ی شیرین اصفهانی ٬ همیشه شاداب و خندان ٬ بی خیال نسبت به کلاس - تا اونجا که وقتی گوشی یکی از بچه ها ( کریمی) سر کلاس زنگ خورد همه ی بچه ها سر و صدا و سرفه کردند ولی ایشون عین خیالش هم نبود و به بچه ها گفت ساکت !! - ٬ جزوه ی ایشون ترکیبی زیبا از حدود ۱۰ کتاب برتر دیفرانسیل بود!! ٬ روش درس دادن ایشون فقط ذکر نکته بود . یعنی برای کوچک ترین مبحث بیشترین نکته ها را می گفت که اگر میخواستیم تمومش رو حفظ کنیم پدرمون در میومد ٬ از همون اولین ثانیه ای که وارد کلاس میشدند به ذکر نکته هایشان می پرداختند ٬ برای حل مسائل تعدادی از بچه ها را پای تخته می کشاند و پس از آنکه دانش آموز بیچاره دو یا سه کلمه می نوشت ٬ ماژیک را از او می گرفت و خودش ادامه میداد !! ٬ جوادی ٬ یکی از بچه های کلاس را که سوم دبیرستان هم با او بود همیشه صدا می کرد ! ٬ و بارزترین ویژگی ایشون این بود که هر وقت می خواست بگه "صرف نظر می کنیم "٬ اول کلمه ی " صرف " رو می گفت و سپس بچه ها با هم بلند داد میزدند " نظر می کنیم"!! این داستان تا اونجا کش پیدا کرد که بنده خدا آخرای سال این کلمه رو با یه کلمه ی دیگه ( که یادم نیست ) عوض کرد!! البته به غیر از صرف نظر کلمه های دیگه ای هم بودند که از این قاعده پیروی می کردند که متاسفانه اونا هم الان یادم نیست . اگه بچه های کلاس چیزای دیگه ای به ذهنشون رسید حتما بگن !

حال درباره ی همین ویژگی هایی که ذکر شد ٬ بنده شعری را سرودم و در محضر ایشون در کلاس خوندم . اول متن شعر رو بخونید و بعد اگه خواستین دانلودش کنین :

تویی سالار دیف(دیفرانسیل ) و انت (انتگرال) و نکته

که خوشخوان در پی تو دست بسته

 

تمامی کتب در جزوه ی تو

اجازه بی اجازه بهره ی تو

 

سرور هر کلاس از شادی توست

تبسم های تو غم از دلم شست

 

نمی دانم که سر خنده ات چیست؟

غم آور در دل شاد شما کیست ؟

 

خوشی در خون تو باشد آ میرزا

خدا از تو نگیرد این خوشی را

 

چه شیرین لهجه ای میرزا بمیرم

به لبخند ملیح تو اسیرم

 

دبیری با لیاقت با سوادی

همه دم ذکر تو باشد جوادی!

 

(لطفا این بیت را با لهجه ی اصفهانی بخوانید!!)

توئی ؟ حالت خوبس ؟ احوالت آقا ؟

خونه درس می خونی ؟ شیطون شدی ها !

 

مدیری بس توانا و کریمی

نگیری گوشی از دست کریمی

 

نکت ( nokat : نکته ها ) پشت سر هم گویی از بر

به آن لحظه که وارد گردی از در

 

کشانی بچه ها را پای تخته

ولی خود حل کنی صفحه به صفحه

 

به حق کوشاترین هستی تو در پیش

دهیمت نمره ی بیست بی کم و بیش

 

به لبخندی به این مصرع نظر کن

ز آنچه گفته ایم صرف نظر کن !

( این صرف نظر آخری رو همه ی بچه ها با هم به همون روش قبلی تکرار کردن ! )

لینک دانلود به حجم ۵۱۳۹ کیلو بایت .

این داستان ادامه دارد ...

به بنده هم سر بزنید .

یا علی

التماس دعا

سلام.

امروز اومدم فقط یه چیز رو بگم : التماس دعا !

انشالله دو تا سفر برام پیش اومده . دعا کنید که حتمی شه . حتمی شد بتون میگم . اونیی هم که میدونن خواهشا نگن تا حتمی شه .

باز هم التماس دعا

یا علی

بعضی وقتا آدم یه چیزایی میبینه که ...

دیگه اینجوریش رو ندیده بودم . رفته بودم مسجد دانشگاه بوعلی هیئت . مداحه شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا . از تکرار چندباره ی بعضی عبارات - مثل : یا ابا عبدالله و بابی انت و امی و ... - که نمیدونم چرا در حالی که تو متن نیومده که چند بار تکرار شه و احتمالا به خاطر عرض ارادت بیشتره که بگذریم . رسیدیم به سلام - همونجا که مداحا میگن روی دو کنده ی زانو بشینین و تا حالا من ندیم که خودشون هم بشینن و این یکی که دیگه نوبرش رو اورده بود رو صندلی لم داده بود - . بعد از سلام چند خط هست - اللهم خص انت ... ـ که بعد از اون به سجده میرن . ولی این مداحه - که گفتم نوبرش رو اورده بود - بعد از سلام گفت به سجده برین - که طبق یه قانونه نانوشته خودش نرفت حتی بعد از زیارت - !!! منم دور و برم رو که نگاه کرده دیدم همه تو سجدن - البته پشت سرم رو ندیدم - . ولی من کم نیاوردم و تا خود سجده ی اصلی - ببین چه کار میکنن مداحا که برا زیارت عاشورا هم مجبوریم بگیم سجده ی اصلی - نشستم . فرداش ازش پرسیدم : ببخشید ! برا چی دیشب بعد از سلام گفتین بریم سجده ؟

گفت : علما نقل کردن که انسان در حالت سجده به خدا نزدیکتره و ما هم زودتر به سجده میریم که بیشتر به خدا نزدیک شیم و تو سجده چون میدان دید محدودتره حواس انسان کمتر پرت میشه !!!

گفتم : به نظر شما اگه لازم بود خود امام سجاد (ع) که زیارت رو نقل کرده نمیگفت که زودتر سجده برین ؟

گفت : شاید برای شما قابل هضم نباشه . ولی ما تو شهرمون بعضی بچه ها اصلا کل دعا رو تو سجدن !!! و بازم همون تو سجده انسان به خدا ... !!

من مونده بودم چی بگم به این آدم . یعنی چی میشد گفت ؟!!

ولی کاشکی میگفتم که اگه اینجوریه شما میخواید حمد و سورتون رو هم تو سجده بخونید که به خدا نزدیکتر باشین !!

بعضی وقتا بعضیها یه چیزایی میگن که من که سهلم از من گنده ترشم میمونه به این آدم چی بگه !!

والا !!!

پ.ن ۱ : امروز بعد از سه ماه ساعت ۸ صبح کلاس داشتیم . شیمی جبرانی گذاشته بود . داشتم دیوونه میشدم .منم چند وقته که جو گیر شدم همه ی کلاسا رو میرم داشتم دیوونه می شدم . همه بچه ها پاشده بودن لباساشون رو عوض میکردن من هنوز رو تختم بودم . بعد طی یک عمل انتحاری لباسام رو پوشیدم و موهامو شونه کردم و زودتر از اونا از خوابگاه زدم بیرون . همشون مونده بودن !

پ.ن ۲ : الحمدلله امروز بالاخره مجله ی بسیجمون - تلنگر - تو دانشگاه پخش شد . اگه گذاشتن براتون میذارم بخونید . اگرم نذاشتن متن خودم رو که توش نوشتم رو میذارم .

یا علی 

MSMS

جهان عطر گل و شبنم گرفت از لبخند های تو

نسیم مست وزیدن شد اندر هوای تو

۱۸ سال پیش بود که جهان رنگ دیگری گرفت و آسمان اشک شوق ریخت و زمین صورتش گل انداخت از به دنیا آمدن پسری زیبا .

خدا به خود آفرین گفت و چشم مادری غرق اشک و دل پدری شادمان از به دنیا آمدن پسری زیبا .

یک سال و نیم پیش بود که با تو آشنا شدم . در پیش دانشگاهی فزوغ شهادت و هم اکنون به خود می بالم از داشتن دوستی عزیز . دوستی با مرام و ... .

 

قسم می خورم که دیگر تو را رها نکنم و تا آخر عمرم با تو باشم . البته اگر تو بمانی . آخه میدونی دیگه . گلچین روزگار و ... .

تولدت مبارک !

 پ.ن ۱ : سلام.

پ.ن ۲ : ببخشید دیگه . همین یدونه عکس رو بیشتر نداشتم . و الا میذاشتم . آخه فلشم گم شده . میخواستم یه کلیپ هم از محمد سعید متقی ثابت هم بذارم که تو اون بچه ها سر کلاس ادبیات از پشت صندلیش رو میکشن و تالاپ . میخوره زمین . ولی تو همون فلشس. اگه بچه دارن بذارن استفاده کنیم .

پ.ن ۳ : برای خواننده هایی که تو کلاسمون نبودن بگم که این آقا محمد سعید متقی ثابت یکی از بچه های گل کلاسمون بود که امروز تولدش بود . این آقا پارسال بنا به دلایلی نتونست درست درس بخونه و جای خوبی قبول نشد . ولی امسال عزمش رو جزم کرده و داره مثل ... میخونه که انشاالله یه جای خوب قبول شه . میگفت تو سنجش اولی شده بود ۲۵۰۰ کشوری و تو دومی ۱۶۰۰ . البته تقریبا و دقیقش یادم نیس .

پ.ن ۴ : آقا MSMS ببخشیداگه شعره اول زیاد خوب نبود .  آخه الان تو کافی نتم و خرجم داره میزنه بالا و نتونستم بیشتر فکر کنم. ببخشید . البته فدای سرت !

پ.ن ۵ : تا حالا درباره ی یکی اینقدر خالی نبسته بودم . دیگه دارم ... میارم .

یا علی

 

این کرم پیر از پیله دراومد

سلام به بروبکس باحال

چطورین سعیدان و امیر و محمد ؟

من که حالا خیلی حالم بهتره و از اون حالتم در اومدم . این دانشگاهم جای بی خودیه ها خداییش دم همون کلاس خودمون گرم . فکر کنم با حال ترین دوره تحصیلیه هممون باشه من که خیلی بهم خوش میگذشت . البته این جا هم جای بدی نیستا در نوع خودش هتلیه اما بچه های باحال توش کم پیدا می شن اما بالاخره پیدا میشن ولی خوب مث پارسال نیست که کمپلت هتل بودیم تازه همه از یک جنس بودیم ( منظوره اون جنسیت نیستا منظورم مرام و منش بچه هاست ) این جا آدما با عقاید خیلی متفاوت هستن و این خیلی منو اذیت می کنه اما به هر حال من همون بچه مسلمون خیابون پیروزی می مونم و هیچ وقت زندگی اونجوریو به زندگیه خودم ترجیح نمی دم . اینا که می نویسم ریشه در یک داستانی داره که تو دانشگاه برام اتفاق افتاد و منو بدجوری چند وقتی به هم ریخت اما حالا خوشحالم که همه چی تموم شد و من هیچ تغییری نکردم

دوست نداشتم اینا رو بگم اما اگه اینارو نمی گفتم مطمئنا می ترکیدم

از این به بعد زود زود میام مطلب می ذارم

پ.ن ۱ : از دوستانی که از این ماجرا چیزی می دونن از جمله آقا سعید سبحی و امیر تتلو خوارش می کنم که از موارد تابلو استفاده نکنن چون ممکنه کسی از دانشگاه به وبلاگ سر بزنه و تابلو بشه

پ.ن ۲ : همه ی این داستانا توی خودم درست شد و به هم ریخت پس از بچه های یونیور هیچ کس هیچی نمی دونه و سعی هم نکنه که فضولی کنه ...

گود بای .......................................................

... و فقط خاطره هاست ...

در گذر گاه زمان خیمه ی شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشقها می میرند      رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ           دست ناخورده به جا می ماند

اخوان ثالث

پ.ن۱ : الان قمم . (خب که چی؟!)

پ.ن۲ : خیلی وقت بود یه هیئت نرفته بودم. بالاخره امشب رفتم. از بس هیئت نرفته بودم و منم عادت ندارم که زیارت عاشورا بخونم بعضی جاهاش رو یادم رفته بود.

پ.ن۳ : خیلی التماس دعا . مخصوصا اگه عرفه رفتین ما رو از یاد نبرین که خیلی محتاجیم ...

یا علی

بی فکر

چند وقتیه که عادت کردم که وبلاگای مختلف میرم و متن هاشون رو می خونم و کامنت میذارم که : خیلی متن جالب و قشنگی بود .یعنی در همین حد . فقط میگم چه قدر قشنگ بود و از وبلاگ میام بیرون و یه ربع بعد یادم میره که اصلا اون مطلب چی بود و در چه مورد بود و اصلا برا چی گفتم خیلی جالب بود؟!شاید فقط به خاطر اینه که بگم منم اومدن وبلاگتون رو دیدم .یا شاید هم میخوام بگم به وبلاگ من هم سر بزنین . ولی اگه تا حالا فقط یک از اونا رو خونده بودم و فهمیده بودم و روش فکر کرده بودم وضعم اینجوری نبود. برا همین از این به بعد یا نظر نمیذارم یا بعد از اینکه اون متن رو فهمیدم و بش عمل کردم و باورش کردم نظر میذارم . حتی شده که خودم هم یه متنه زیبا گذاشتم و منتظر موندم که یکی بیاد یه نظر بذاره و تعریف کنه که چقدر قشنگ بود این مطلبت و دمتگرم و از این چیزا . ولی از این به بعد سعی می کنم که دیگه منظر نمونم که کسی بیاد تعریف کنه .

پ.ن۱: ببخشید چند وقته کم پیدام . آخه درگیره نشریه ی بسیجم و انشاالله هر وقت چاپ شد اگه اجازه دادن اینجا هم میذارم .

پ.ن ۲ : انشاالله ۳ شنبه ی این هفته میخوام یا تهران برم یا قم . تا هر چه پیش آید و خوش آید .

یا علی

درد دل و درد سر

سلام

ببخشید. واقعا ببخشید. اخه قرار بود تا چند وقت نیام. ولی نشد. یعنی نتونستم. ولی قول میدم همین یکی باشه و بعد از این دیگه تا چند وقت اذیتتون نکنم. عهد خودم رو شکستم و اومدم فقط به خاطر اینکه فکر کردم که وبلاگ داره از مسیر خودش منحرف میشه . چیزایی که نباید تو وبلاگ نوشته بشه داره نوشته میشه. یعنی در این مورد صلاح مملکت خویش رو خود خسروان هم نمیدانند .

بعد از اینکه آقای احمدلو اون مطلب کذایی (عکس های لو رفته از خواهران اوباما) رو گذاشت و اون ماجراها پیش اومد و رفتن و اومدن ایشون گفتیم ( یا شایدم گفتم) که دیگه مطلب سیاسی که به کسی یا اعتقادات کسی توهین کنه نذاریم( یا نذارم). چون این وبلاگ خصوصی نیست که هر کی بیاد نظره خودش رو بذاره . اونم درباره ی سیاست که خیلی زود باعث ایجاد کدورت بین بچه ها میشه. ولی دوباره آقای احمدلو اون پست «پیام خوش امد گویی در هواپیمای ایرانی» رو گذاشت و تو اون به رئیس جهور توهین کرد(رئیس جمهور شب تاب) و به بسیجی ها هم توهین شد ( اگر در هوای داخل كابین اختلالی پیش آمد، سربند مخصوصی از بالای سرتان به پایین می افتد كه رویش نوشته: فدای رهبر. فورا آنرا برداشته و بسیجی وار آنرا دور سر خود ببندید و یا حسین گویان از دربهای اضطراری یعنی دو درب در جلو ، دو درب درعقب و یك درب در وسط هواپیما به بیرون پرت شوید. ) رو گذاشتن و بعدشم پست « سقوط یک فروند هواپیمای توپولوف » رو گذاشتن که دوباره تو اون به رئیس جمهور توهین شد. بعد یا قبلش هم(درست یادم نیست) تو نظرات پست «گزینش رئیس دنیا» نوشتن که « کاندیدای چهارم : قبلا تو لپ لپ بوده !! اگه گفتی کیه ؟» حلا به نظر شما منظورشون از کاندیدای چهارم و از لپ لپ دراومده کی بود؟ کسی بود غیر از رئیس جمهور الان کشورمون؟! آقا سعید شما که گفتی یه طنر انتقادی به نظرت اون طنز انتقادیه؟!

«سپیده» خانم تو جواب « مهدیس» خانوم نوشتن که « بچه ها به طنز یه چیزایی نوشتن شما به دل نگیر» . به نظر شما بچه ها حق دارن هر چی که دلشون بخواد بنویسن؟! هر چیزی که به هر کسی توهین کنه؟!

.

.

.

.

بازم می خواستم بنویسم که دوباره یاد مرامنامه ی وبلاگ افتادم و بی خیال شدم. امیدوارم بقیه بچه ها هم اون مرامنامه رو در نظر بگیرن:

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد...

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد...

راهی نروم که بیراه باشد...

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را...

یادم باشد که روز، روزگار خوش است ...

همه چیز روبراه است و بر وفق مراد است و خوب...

البته اینایی که گفتم به این معنی نیست که انتقاد نباید بشه. فقط میخواستم بگم که جاش تو این وبلاگ نیست. اگه میخواید انتقاد کنید یه وبلاگ دیگه درست کنید و تو اون انتقاد کنید و بحث کنید.

ببخشی اگه سرتون رو درد اوردم. آخه تو همدان کسی رو پیدا نکردم که حرفام رو بش بگم. از شمام خواهش میکنم که از دست من ناراحت نشید و اگه کسی فکر کردم که بش توهین شده بدونه که قصد من اصلا توهین کردن به کسی نبود و حلالم کنه و به دل نگیره . از دوستان هم خواهش میکنم که دیگه برای این پست من جوابیه ندن و بیانیه صادر نکنن و کشش ندن. باز هم ببخشید . تا بعد ...

بعدا اضافه شد : گفتم شاید بعضیا فکر کردن که ذلیل اینکه من تا مدتی تو این وبلاگ نمی نویسم همین قضیه باشه. ولی میخوام بگم زیاد به این ربطی نداره. دلیل اصلیشم نپرسید که قبلا گفتم: حوصله ی شرح قصه نیست!

والسلام علیکم

محمد سعید مرشد

سنه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

یا علی

وقتی همه خوابیم!!!

سلام.

امروز میخوام به قولی که ۲ روز پیش دادم(یعنی گذاشتن عکس بچه ها) عمل کنم. اول هم میخوام از عکس خواب بچه ها شروع کنم. اگه یادتون باشه یکی از موضوعات جالبه کلاسمون همین خوابیدن بچه ها بودکه چه قدر هم حال میداد. عکسا رو پایین میذارم و اگه توضیحی هم میخواست زیرش مینویسم:

این عکس که احتمالا میدونین آقای سعید سبحانی هستن!!! و همچنین:

می بینید واقعا چه شاگرد تنبلی بوداین آقا سعید سبحانی. تازه بازم خوابیده بود که بچه ها نتونستن عکساش رو بگیرن!!!

ایشون هم بنده هستم!!!خوشبختم!! و:

البته همه ی اینا پاپوش بود برا من!!بچه ها خواب آور میدادن بم و منم خوابم میبرد!!!

ایشون هم آقا سعید اشتیاقی هستن!که معلوم نیست کجان و پیداشون نیس!! ۳ یا ۴ تا پست گذاشتن و فلنگ رو بستن!!

و ایشون! ایشون آقا امیر طاهرخانی هستن.سرور همه ی خواب آلوهای کلاس. با میانگین ۲ زنگ در روز ایشون رکورد خواب در مدرسه رو زده بودن!!! و همچنین:

اگه دقت کنید لباسش تو این ۲ تا عکس با هم فرق دارن !!! یعنی تو ۲روز مختلف !! البته ایشون عکس زیاد دارن که در این مقال نمی گنجه!!!

ایشون هم آقای محمد حسین جباری وند یکی دیگه از سلطانای خوابه مدرسن که رکوردشون ۱ و نیم زنگ در روزه. ببینید ایدفعه دسته جمعی خوابیدن:

سمت راستیه که استاد جباری هستن و سمت چپیه هم آقای رامشینی هستن. ایشون هم در خوابیدن در کلاس دستی داشتن عجیب!!!

ایشون هم آقای جمعیان ملقب به یوزارسیف هستن!! این عکسشون مربوط به زمانیه که بچه ها تو کلاس ادغامی بودن برا درس دینی وایشون پیچونده بودن!! واقعا از ایشون بعید بود!!

ایشون هم آ سد میثم گوهری هستن که در کلاس به خواب ناز رفتن.

انشاالله در روزای بعدی عکسای دیگه ی کلاس رو هم میذارم.

یا علی

گاه اگر از دوست ...

سلام.

گاهی وقتا آدم دلش میخواد یه کاری رو بکنه و خیل بش اشتیاق داره.ولی وقتی اون کاروانجام میده میگه  کاشکی این کارو نمیکردم و پشیمون میشه. یا رک تر بگم :گاهی وقتا آدم از دوستاش چیزایی میبینه ومیفهمه که اگه نمیدید و نمیفهمید بهتر بود.مثلا من دیشب خیلی دوست داشتم یکی از رفقام رو بعد از ۱ ماه ببینم. ولی بعد از اینکه دیدمش پشیمون شدم و اعصابم خورد شد . حالا بدبختانه دوسته نزدیکمم بود و خیلی برام سنگین تموم شد. جوری که امروز که الحمدلله یه روزه خوب بود برام زهر شد و حسابی به کامم تلخ شد.به قول آقا فاضل:

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است.

البته این همه رمان خوندم(منظورم همون سه چهار تاس!!!) برام فایده داشت. مثلا یکی از چیزایی که از بیوتن یاد گرفتم و خیلی بم کمک کرد این بود که به این جمله ایمان بیارم:

 « بنده شناس دیگری ست.»

ایمان به همین جمله تا حد زیادی تونست آرومم کنه.

پ.ن۱: دیروز با آقا سعید (سبحانی) رفته بودیم نمایشگاه نانو تکنولوژی.امروزم قرار بود درباره ی اون پست بذارم که اینجوری شد. حالا من هم از خدا خواسته میذارم فردا پس فردا از اینترنته دانشگاه میذارم که  بتونم عکسا رم آپلود کنم.

پ.ن۲:راستی امروز یه کاره دیگه هم کردم که گفتم روز خوبی بود: رفتم پیش استاد فاضل نظری. در این مورد هم اطلاعات تکمیلی متعاقبا اعلام خواهد شد!!!

پ.ن۳: راستی به سپیده خانم هم تبریک میگم که برنده مسابقه ما شد و نمره ی اون دانشجوی مجهول الهویه رو تشخیص داد: ۸ از ۳۵ . و این هم جایزشون همونطور که قبلا گفته بودم:  !!!

پ.ن۴: ببخشید سرتون رو درد آوردم !

یا علی

یک اگر با یک برابر بود ...

معلم پاي تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها ،
لواشک بين هم تقسيم مي کردند
آن يکي در گوشه ای "جوانان" را ورق می زد
دلم می سوخت
برای او که بيخود های و هو می کرد
و با آن شور ،
تساوی های جبری را نشان می داد
و با خطی خوانا به روی تخته ، کز ظلمت
چو قلب ظالمان و چهره زندانيان تاريک بود ،
تساوی را چنين بنوشت :
يک با يک برابر است اينجا
از ميان جمع شاگردان يکی بر خاست ،
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد ...
و بآرامی سخن پس داد ،
اين تساوی اشباهی فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره شد با بهت
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان، واحد يک بود
آيا باز هم يک با يک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری
و او با پوزخندی گفت :
اگر يک فرد انسان، واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پست تر می بود ؟
اگر يک فرد انسان، واحد يک بود
آنکه رنگش نقره گون  چون قرص مه می بود بالا بود
وان سيه چرده که می ناليد پايين بود ؟
اگر يک فرد انسان، واحد يک بود ،
اين تساوی زير و رو می شد .
حال می پرسم  يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گرديد ؟
يا چه کس ديوار چينی ها بنا می کرد ؟
يک اگر با يک برابر بود ،
پس که پشتش زير بار فقر خم می شد ؟
يا که زير ضربت شلاق له می گشت ؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :
يک با يک برابر نيست . . .

پ.ن۱: سلام.

پ.ن۲: آقا امیر نمیدونم شما این تساوی رو چه جوری نتیجه گرفتی که «مخاطب سالاری = تحقیر کردن نویسنده» . ولی اگه دوباره اومدی و نوشتی که منت رو سر ما گذاشتی و خوشحالمون کردی. ولی اگه دیگه نخواستی بیای : خداحافظ .

پ.ن۳: راستی الان دارم با اینترنت دایال آپ این پستو میذارم. تازه دارم می فهمم شما چه زجری میکشید(یکی ندونه فکر می کنه که من ۱۰ ساله دارم با پرسرعت کار می کنم!!).

یا علی 

یا علی

سوال هوش!

یک استاد شیمی در دانشگاهی مجهول الهویه به نام دانشگاه صنعتی همدان اقدام به برگزاری امتحان از ۴ فصل ابتدایی کتاب شیمی مورتیمر میکند. سپس پس از ۳ روز نتایج را بر روی برد نصب میکند. نمرات تمام دانشجویان به غیر از یکی از آنها از ۳۵ بالای ۲۰ میباشد. حال به نظر شما آن دانشجوی مجهول الهویه(فکر نکنید منم!!!) که دانشجویان در پی پیدا کردنش می باشند چه نمرا ای را از ۳۵ اخذ کرده؟

به جواب درست و زودتر یک عدد گل اینترنتی () اهدا میشود!

با کمال تشکر

پ.ن۱: سلام! انشاالله امشب میخوام برم تهران. یه سفر تحقیقاتی دارم. میخوام برم نمایشگاه نانو فناوری و یه گزارش بگیرم و برای شما و نشریه ی دانشگاه منتشر کنم. اگر هم شد یه کار دیگه هم دارم که در صورت ختم به خیری به استحضارتان! میرسونم.

پ.ن۲:راستی جواب سوال یادتون نره!

یا علی

خانه به دوشان

هیچ فکر نمی کردم تو عنفوان جوانی اجاره نشین شم. برم از این بنگاه به اون بنگاه دنباله خونه. آخه نامرد دانشگاهمون که خودش خوابگاه نداره. خوابگاه آزاد برامون گرفته. کرایش هم ماهی ۵۰ هزار تومن!!! تازه ۲۰۰ تومن هم پیش گرفتن. خیلی نامردیه. بعد از این که اعلام کردن هر چی اعتراض کردیم نامه نوشتیم امضا کردیم هیچ اثری نداشت. حالا انشاالله از بعد از ظهر باید بیفتیم دنباله خونه. خواستم چتر یکی از دوستام(رستمی) بشم که اون باباش براش خونه کرایه کردن ولی اونم نشد .آخه خودشون هر هفته میان همدان. دعا کنید یه خونه ی مناسب با اجاره ی مناسب با مکان مناسب و همه ی چیزای مناسب گیرم بیاد.

راستی امروزم کلاس نداریم. استاد زبانمون گفت تعطیله. آخ که چه حالی میده!

یا علی

چند تاعکس از بچه های قدیم فروغ!!!

به ترتیب از راست به چپ: ثروتی(شیمی)-عیسی زاده(دینی)-رضایی(فیزیک)-صفاری(گسسته)

راستی بچه ها شما با دیدن این گلها چه احساسی بتون دست میده؟ از سال چند تا الان حاجی این گلا رو داشت!!!

نفر راستی یکی از بچه های فروغ و سمت چپی آقای خابوری دبیر ادبیات دبیرستان.

حال کردید؟!

یا علی

8/8/88

قلبي شكست و دور و برش را خدا گرفت / نقاره ميزنند ... مريضي شفا گرفت

ديدي كه سنگ در دل آيينه آب شد / ديدي كه آب حاجت آيينه را گرفت

تقریبا یه سال هست که نرفتم مشهد. آخرین بار زمستون پارسال بود که رفتیم مشهد که اونم کاشکی نمیرفتم ... آخه از بعضی از رفقای نزدیکم یه چیزایی فهمیدم که ... .

 میگن رفیق رو باید تو سقر شناخت همینه دیگه ... .

امسالم که بچه های فارغ الفروغ رفتن مشهد ما نتونستیم . عیدم که نمیتون برم. حالا معلوم نیست تا کی برم. حالا ولش  کن. ما رو ببین . تولد امام رضاس ما داریم از خودمون میگیم. بابا ایول!

تو این پست چیزی به ذهنم نرسید بذارم برا همین تو یکی از سایتا یه سری عکس دیدم از مشهد قدیم. برا من خیلی جالب بود. امیدوارم برا شما هم جالب باشه. البته تو سایت پرچم .

امام رضا(ع) :«صبح کردم با عمر کاسته شده، اعمال ثبت شده، و مرگ در کمین. دوزخ در دنبال و جهل از اینکه بر سر ما چه خواهد آمد ...»

یا علی مددی

بیوتن

سلام. بالا هذیون ننوشتیم ها. اسمه یه رمانه. حالا شما چه جوری خوندینش؟

Biotan یا bivtan یا boyooten یا bi vatan . حالا هرکدوم رو خوندین بدونید درستش آخریه . یعنی: bi vatan .حالا اگه معنیش رو میخواید بدونید معنیش اگه اشتباه نکنم یه چیزایی تو مایه های بی رگ میشه.

این رمان تو ادامه رمان «ارمیا»ست که اگه اونو خونده باشید بهتره . وگرنه خیلی به هم ربط ندارن. حالا چرا دوباره از ارمیا استفاده شده خود آقای رضا امیرخانی تو متن کتاب اشاره کرده که:

«میان این همه آدم که یا داشتند نزول می گرفتند یا نزول می دادند یا داشتند رشوه می گرفتند یا می دادند یا می گرفتند یا می دادند گشتم و گشتم دنبال یک آدم معمولی و هیچ کسی را نیافتم. عاقبت مجبور شدم از کتاب اول م این ارمیا را بردارم و بیاورم.»

کل این رمان تو آمریکاس : منهتن . تو بعضی جاهای داستان ارمیا با یه شخصیت که یکی از دوستای شهیدشه صحبت میکنه به اسم سهراب. البته رفیق صمیمیش تو رمان «ارمیا» مصطفا بود. حالا چرا اینجا یا سهراب که فقط تو چند جای رمان « ارمیا» بود  صحبت میکنه من نمیدونم. اگه میدونین به منم بگین. بعضی جاها که سهراب با ارمیا صحبت میکنه حرفای جالبی می زنه . مثل این چند نمونه:

«همه ی ما را تلویزیون ساخت است! ما ایرانی ها به خاطر سریال مرد شش میلیون دلاری( علامت سجده ی واجبه) به امریکا اومدیم که خشی سجده کند به دلارهایش و حالا هم به خاطر سریال مردان آنجلس خوابیم و گفته ایم گور بابای هزار دستان! برای همین فردا حتا نمی توانیم وقتی تکیر و منکر پرسیدند « من امامک؟» ادای آهنگ سریال امام علی را در بیاوریم! داداش! »

«خوک گردن کلفتی دارد.برای همین نی تواند سرش را راحت حرکت دهد. خوک تنها حیوانی است که قادر به دیدن آسمان نیست. نه به خاطر گردن کلفت ش. و از همین رو نجس است. نه به خاطر ژنتیک نه به هاطر خوردن مدفوع نه به خاطر ... . فقط به این دلیل که نمی تواند آسمان را ببیند تا ابدالدهر نجس خواهد ماند...»

«مسخ چیز بدی نیست که... عذاب نیست که ... ظاهرش عذاب است. باطن  ش یعنی رسیدن به غایت وجودی! یارو می خواهد خوک شود یک عمر گردن ش نمی چرخد و به آسمان نگاه نمی کند. مثل خوک زندگی می کند. خود خداوند از سر رحمانیت تسهیل می کند در امر این ها. تبدیل شان میکند به خوک... فیزیک نمی گذاشت که متافیزیک کارش را بکند... خدا درست ش می کند. وقتی یک عمر مزه می ریزیی یعنی آرزو داری که بشوی مجسمه ی نمک! حالا ژنتیک نگذاشته است... یک «کن فیکون» که خرجی ندارد برای استاد کریم! یک عمر پیام بری از پیام بران خدا را مسخره کرده ای. نوک زبانی حرف می زده است تو هم نوک زبانی حرف زده ای. اداش را در آورده ای... چه قدر خرج داشته است برای آن بالای که به ت بگوید « کونو قرده خاسئین»؟ یک عمر هیچ حسی نداشته ای عسی کرده ای که حسی نداشته باشی یعنی می خواستی بشوی سنگ ... همین سیلور من ها. آرزوشان این بود که تبدیل شوند به یک جسمه ی فلزی... این جوری خرج شان هم کم تر می شد و به قول خشی لازم نبود کرایه ی رفت و برگشت بدهند! خدا حال به شان داد و رساندشان به غایت وجودی شان! دعا کنید شما را هم برساند به غایت وجودی تان...»    

یکی از کارای جالی که آقای امیرخانی کرده اینه که وقتی از یه پول هنگفت صحبت میشه جلوش علامت سجده ی واجبه میذاره!

در کل رمان جالبیه. ولی به نظر من اگه میخواید بخونید اول همون «ارمیا» بعد « من او» و بعدش اینو بخونید. من که این رمان ۴۸۰ صفحه ای رو تو ۳ یا ۴ روز خوندم.

یا علی مددی 

آب طلب نکرده

سلام. این دفعه میخوام یه شعر تکراری بذارم. این شعر رو قبلا گذاشته بودم. ولی خیلی قبل. حالا هر کی خونده بازم بخونه چون واقعا میرزه و هر کی هم نخونده بخونه:

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

 

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار"

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری

پ.ن۱: دیروز برا چند تا از رفیقام یه بیت از حافظ فرستادم که:

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد / مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم.

بعد از چند ثانیه یکیشون این جوابو بم داد: ممنون !!!

پ.ن۲: آقا سعید شما سرور مایی! این حرفا چیه . اصلا وبلاگ با حضور شما گرما یافته و شما نباشی ...

یا علی مددی

در آغوش حق!

 

با جواد(یکی از هم اتاقیام) رفتم نمازخونه برا نماز:

الله اکبر..

ای نامرد ! هم تیمی بودیم ها چه جوری با پاش زد پای چشمون تا ۲ دقیقه هیچ جا رو نمی دیدم ...

اهدنا الصراط المستقیم...

نامرد این امیرخانی چه قلمی داره. این رمان من اوش خیلی قشنگه ...

والضاااالین...

ای ! حواسم نبود برا مسابقت فوتبال ثبت نام کنم. برنده که نمیشدیم. میرفتیم میخندیدیم. حال میداد ...

لم یلد و لم یولد...

وبلاگ خیلی داره شلوغ پلوغ میشه. باید بشون بگم کمتر پست بذارن. خوب شد همه ی بچه های کلاس پایه نبودن. وگرنه چی میشد...

سمع اله و لمن حمده..

این استاد ریاضیم آخر اگه همه ی بچه ها رو نندازه خیالش راحت نمیشه. بلد نیس درس بده ...

ربنا آتنا فی دنیا حسنه...

ای! اگه میشد این هفته برم تهران برا نمایشگاه مطبوعات. میرفتم همشهری جوانیا رو از نزدیک میدیدم. فردا هم احسان ناظم بکایی میاد ...

الحمد لله اشهد ان لا اله الا اله....

خدائیش چه لحظه ی باحالی بود دقیقه 93 که استقلال گل خورد...

سبحان اله والحمدلله ...

اگه پرسپولیس هم برده بود الان فقط 4 امتیاز با صدر جدول فاصله داشت بی لیاقت...

سبحان ربی الاعلی و بحمده..

............................................................. !!!

السلام و علیک ایها النبی...

آخ امروز چی بنویسم تو وبلاگ . دیگه دارم کم میارم ...

السلام و علیکم و رحمه اله و برکاته...

جواد گفت: قبول باشه منم با شرمندگی گفتم : قبول حق!!

یا علی

آدم مهم!

همونطور که نمیدونم میدونین یا نه بنده از ۲ روز پیش اومدم قم. بعد از اون عملیات انتحاری پیچوندن کلاس که البته مامان بابام فهمیدن و کلی بم فحش دادن!دیروز هم با پسر داییه مامانم که البته هم سنمه و از بچگی با هم رفیقیم ، رفته بودم بیرون. داشتم راه میرفتم که یهو بم گفت: مبارکه! ما هم از همه جا بی خبر اول فکر کردم برا خودم میگه دیدم که نه بابا! ما هنوز جا داریم خالمون رو بکنیم! گفتم چی مبارکه؟! گفت مسغرمون کردی؟ گفتم نه به خدا! مگه خلم؟گفت جمعه عقده داییته دیگه!!! ما رو بگو نگاش میکردیم این چی میگه؟ مسغرمون کرده؟ اگه چیزی بود حتما اول به ما میگفتن. تازه من الان یه روزه که قمم و پهلوی داییم. پس چرا چیزی به ما نگفته؟گفت واقعا نمیدونستی یا بت گفته بودن به کسی نگی؟! ما هم موندیم چی بگیم ضایع نشیم!

حالا که اومدیم خونه به مامانم میگم چرا به ما نگفتی؟ گفت ااااا . مگه نمیدونستی؟ راستی چرا نمیدونستی؟ ما هم گفتیم آحه کسی بم نگفته بود!

یا علی   

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

مرحوم قیصر امین پور. کتاب: به قول پرستو

پ.ن:دیشب که رسیدم قم، وقتی داشتم با تاکسی به حرم نزدیک میشدم، زل زده بودم به گنبد و چشم ور نمی داشتم. ولی وقتی رسیدم بش نمیدونم چرا( میدونم چرا ها! ولی نمیدونم چرا دفعه های قبل اینجوری نبودم) کلم همش پایین بود. نمیتونستم کلم رو بیارم بالا...

یا علی

ارمیا

« علم میگویدماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی ، می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! خشم ... عجز... تنهایی... . این ها لغاتی علمی نیستند، ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!»

این جمله هایی که امیدوارم خونده باشید قسمتی از رمان بسیار زیبای « ارمیا» نوشته ی « رضا امیرخانی» بود. رمانه خیلی قشنگی و تاثیرگذاریه . حتما بخونید. راستی این رمانم اولین بار انتشارات سمپاد منتشر کرده بود. راستی حتما بخونیدش ها. البته قبلیه رم فکر نکنم کسی خونده باشه.

پ.ن۱: دیشب سه بار گریه کردم. یکی وقتی داشتم این رمانو میخوندم. ان جاش که به فوت امام خمینی(ره) رسیده بود. واقعا حال و هوای مردم رو خیلی زیبا توصیف  کرده بود. یکی دیگش هم وقتی این عکسه آقا رو گکه گذاشتم پس زمینه ی گوشیم داشتم میدیدم و میگفتم: آقا جون خیلی مظلومی. چه تو ماها که مثلا طرفدارتیم و بیشتر داریم آبروتو میبریم. چه از طرفه دشمنات که هر چی میخوان میگن.

یه بار دیگم وقتی داشتم میخوابیدم. آخه بچه های اتاقمون میگن که وقت خواب اون آهنگه اصفهانی که میگه : عاشق منم رو پخش کن. با اینم گریه کردم. واقعا سوز خاصی داره:

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش * کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست.

پ.ن۲: راستی الان تو سایته دانشگاهم . در حالی که طبقه ی اول بچه هامون سره کلاس شیمی ان. حال نداشتم برم. انشالله ساعت ۱ و نیم یا دو هم میرم قم و از اون ور کلاس اندیشه اسلامی رو میپیچونم.خیلی حال میده. ولی به مامان بابام نگید ها!!!

یا علی

 

چند میگیری درس بخونی؟!

سلام.

نمیدونم چم شده. از اول دانشگاها تا امروز حتی یه خط یا نه یه کلمه هم درس نخوندم. اغراق نمیکنم ها. عینه واقعیته. میبینم بچه های خوابگاه یا بچه های اتاقمون جلو چشام دارن میخونن ، منم تحریک میشم برم بخونم ، ولی نه. مشکلم حاد تر از ایناس.کمکم کنیدو یخورده روحیه بدید. نمیدونم نصیحت کنید، تذکر بدید یا هرکاری که میدونید روم اثر میذاره. حالا بعضیا هستن درس نمیخونن هیچ حسی ندارن. ولی من از اینکه درس نمیخونم ناراحت میشم. اعصابم خرد میشه. ولی بتزم درس نمیخونم. شما یه چیزی بم بگید.

پ.ن۱: .ورود آقا محمد نیکویی رو به جامعه ی وبلاگ نویسه کشور تبریک میگم.

پ.ن۲: این روزا یخده خوشحالم که بچه ها کلاس کم کم دارن به خودشون میان . آقا امیر احمدلو، آقا سعید اشتیاقی و امیدوارم بقیه ی بچه ها.

پ.ن۳: ملالی نیس جز دوری شما!

یا علی

عشقه ...

آشناییمون از اول دبیرستان شروع شد . همون دفعه ی اول که باش آشنا شدم بش علاقه پیدا کردم. ولی هنوز عاشقش نشده بودم. در حد دوست داشتن بود. ولی تو دوست داشتن هم واقعا به کمال رسونده بودم. خیلی دوستش داشتم. دیگه تقریبا از دوم دبیرستان بود که عاشقش شدم. واقعا عاشقش بود. ولی به این زودی نمی تونستم بش برسم. آخه یکی از شرطاش دانشگاه رفتن من بود. برا همین لحظه شماری میکردم که هر چی زودتر برم دانشگاه. این مدت طولانی(یعنی از دوم دبیرستان تا دانشگاه) حتی اندکی هم از علاقم بهش کم نکرد. بالاحره اومدم دانشگاه و همون رشته ای که باید میومدم. الانم خوشحاله خوشحالم. هیچ وقت مثل الآن خوشحال نبودم.

راستی اینا دیگه ایندفعه حرفای دلمه. دروغ هم نمیگم. شک نکنید.

ولی نه ... الان فهمیدم که اگه میخوام بهش برسم باید برم کارشناسی ارشد . یعنی چهار ساله دیگه. ولی میشه یه کاری بکنم که تو همین کارشناسی بش برسم. داییم میگفت اگه الان در مودش تحقیقات داشته باشم حتی دفتر نهاد ریاست جمهوری هم منو استخدام میکنه تو :ستاد ویژه ی توسعه ی فناوری نانو ریاست جمهوری. آخه هر کی باش آشنا شه عاشقش میشه . خیلی چیز عجیبیه و نمیدونم شما باش آشنایی دارید یا نه . ولی چه آشنایی دارید و چه آشنایی ندارید اول به سایتی که تو لینکها گذاشتم یه سر بزنید . بعد اگه بازم سایت خواستید بگید براتون معرفی کنم.

همین

یا علی

سمنان یا همدان، آپ کردنای سریع، طوفان دیگری در راه است و wanted

سلام.

امروز میخوام به چند تا چیز که «شاید» برای بعضیا سوال باشه جواب بدم.

۱- در مورد اون پستک که سمنان یا همدان... . در اون مورد باید بگم بعد از اینکه جوابای کنکور میاد( تو مهر) یه کارنامه میاد که بش میگن کارنامه ی سبز ( ولی ربطی به سیاست نداره ها!!!). تو اون مشخص میکنه که بهد از این رشته ای که قبول شدیم تو چه رشته های دیگه ای میتونستیم قبول شیم. مثلا برا من همین مهندسی مواد رو گفته تو سمنان روزانه هم قبول میشدم. ولی الان اگه بخوام برم سمنان باید ۱ یا ۲ ترم (دقیقا نمیدونم)تو همین دانشگاه بخونم بعد میتونم برم سمنان. حالا سواله من این بود که سمنان برم یا همین همدان بمونم؟ البته خیلی زود این سوالو پزسیدم. ولی حداقل ۴ ماهه دیگه وقت دارین جواب بدین.

۲-شاید برای خیلی از شما سوال باشه که:

این چه بیکاریه دیگه؟ مثلا دانشگاه داره . ولی چه قد تند تند آپ میکنه. روزی چند ساعت اینترنته؟ اصلا درسم میخونه؟

باید بگم خب شما هم حق دارین. ولی من به خودم بیشتر حق میدم! چون :

اولا: من بیکار نیستم . چون همون طور که از سوالای بالاتون پیداس میدونین دانشجوام.

دوما: من روزی تقریبا ۱ تا ۵/۱ ساعت اینترنتم. همه ی پستامم تو همین ۱ ساعت میذارم و به نظرا جواب میدم و به وبلاگهای دیگه سر میزنم و نظر میذارم و گاها به سایتای خبری هم سر میزنم و خبراش رو میخونم و دانلود میکنم و ... . بازم بگم؟؟!!

سوما: نه! درس نمیخونم. که اینم بگم که درس نخوندنم هیچ ربطی به این وبلاگ نداره. هنوز «حسش نیومده». چون برای شروع هر کاری باید حسش باشه تا اون کارو انجام بدی. ولی برا من هنوز حسش نیومده. هم اتاقیام درس میخونن ها . ولی من ... . حالا اگه میتونین شما این حس رو در من ایجاد کنین.

۳- ۲ تا از دوستان که برای «طوفان دیگری در راه است...» نظر گذاشته بودن نوشته بودن که اولش شوکه شدن و باورشون نمیشد و در مورد من اینجوری فکر نمیکردن و ... . هر چند که یکیشون رفیقم بود و حق داشت. ولی بعد از این نظرا برام سوال شد که شما در مورده من چه جوری فکر میکنید. با توجه به نوشته هام؟ حتما این سوالو جواب بدین.

۴- اگه یادتون باشه ۲ تا از ژستام ۲ تا شعر بود که از نظرات برداشته بودم که جفتشون رو هم آقای m-k گذاشته بود. این شخص پس از تحقیقات وسیع و بی وقفه ی بنده کشف هویت شد:

استاد مهدی کریمی. ایشون یکی از دوستان بنده هستند که بنا بر دلایلی که برای بنده هم نامعلوم است اسمشون رو نمینوشت. که بنده به طور اتفاقی شناساییشان کردم.

همین

جواب سوالام یادتون نره

یا علی

اینجا تهران است! پیام سعید مرشد ...

سلام.

بالاخره بنده بعد از ۲ هفته «فراق»خانواده ازمن و «فراغ» من از خانواده بالاخره به آغوش گرم خانواده بازگشتم و با استقبال عجیبی روبرو شدم. ناگهان خواهرم که پشت در قایم شده بود با پرشی جانانه به بغلم پرید و فریاد «داداش سعید» را درداد. پدرم از منتها الیه اتاق مهمانی بلند شد و من نیز به صورت خمیده به منظور دست بوسی به طرفشان رفتم که در این امر خطیر موفق شدم. آخه سخت میشه دسته پدرم رو ببوسم. سپس مادر محترمه از ماورای اتاق و از درون آشپزخانه زی! بنده شتابان آمدند و من هم به همان صورت قبلی به دست بوسی ایشان رفتم. سپس پس از اندکی احوالپرسی(که من در این زمینه ضعیف میباشم و جوابهای دست و پا شکسته میدهم) پدرم پرسید : چه خبر؟ من هم گفتم: سلامتی . سپس مادر محترمه پرسش پدر را تکرار کردند که : چه خبر؟ بنده هم دوباره همان عرض قبلی را تکرار کردم: سلامتی. این سوالات و متشابهاتشان و پاسخهای دندان شکن بنده چندین بار به همین منوال تکرار یافت . سپس بنده برای اقامه ی نماز مغرب آماده شدم و پس از اقامه ی نماز زی اتاق مهمانی حرکت کردم. پس از صرف شام به اقامه ی نماز مغرب و سپس خاطره گویی از ۲ هفته «فراق» و « فراغ» پرداختم و هم اکنون در خدمت شما میباشم.

با عرض پوزش از درد آوردن سر شما.

پیام فرت

یا علی

اللهم اذقنا حلاوه ذکرک

عبادات ما همه عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

پ.ن: چند وقته «عادت کردم» قبل از اینکه برم سر کلاس وضو میگیرم. آخه میگن با وضو بخوابی اگه بمیری شهید حساب میشی!!!

یا علی

طوفان دیگری در راه است ...

«فکر می کنم که دچار حالتی شبیه «دوست داشتن » شده باشم! نمی توانم اسمش را بگذارم عشق. برای اینکه به قول همیشه ی تو، عشق ساده نيست.

ولي دوست داشتن چرا!

كافيست كه تو دختري را تصادفا در يك مهماني ببيني- مهماني اي كه ايراني ها به مناسبت چهارشنبه سوري برگزار كرده اند- و قيافه اش به دلت بنشيند. و بخصوص چاله اي كه موقع خنديدن، روي گونه اش مي افتد، توجهت را جلب كند.

با كمي پر رويي جلو بروي و با قدري پر رويي بيشتر سر صحبت را باز كني و در همان چند دقيقه ي اول، متوجه شوي كه او هم تصادفا از توخوشش آمده. و از ديدنت خوشوقت شده و تو هم از خوشحالي بخندي و همزمان با دست به دنبال چاله اي بر روي صورتت بگردي تا علي علاقه و جلب توجه او را هم به خودت پيدا كني. و البته مهم نيست اگر پيدا نكني! مهم اين است كه به گفتگو ادامه دهي و آخر شب ، او را تا منزلش-يعني بيرون منزلش- همراهي كني.»

چیه ؟!!! چرا چپ چپ نیگا میکنید. مگه منم دل ندارم؟! ها؟!

شوخی کردم بابا. اینا که حرفای من یا حرفای دل من نبود که. اینا جمله هایی بود که از متن رمان آقای شجاعی در آخر کتابشون اومده: طوفان دیگری در راه است...

البته اشتباه نکنید. این رمان عاشقانه نیست. یک رمان تقریبا مذهبیه. من که خیلی باش حال کردم.تا حالا که درسی نداشتم بخوام بخونم. حالا خیلی زوده .حتام بخونیدش.وقتتونم تلف نمیشه. خیلی زیباست. مخصوصا یه جاش هست که دو نفر به هم نامه میدن. تو اون نامه ها گاها جمله هایی رو میخونید که خیلی عالین. بتون پیشنهاد میکنم چه از رمان خوشتون میاد چه نمیاد این کتابو بخونید.مثلا یکی از اون جمله های عالیش اینه:

«من یک زمانی آرزو میکردم که برای جلب رضایت محبوب،همه ي كارهاي خوب را انجام بدم. ولي بعد به اين نتيجه رسيدم كه آدم قدرت انجام همه ي كارهاي خوب رو نداره و عمر توان و بضاعت آدم محدودتر از اين حرفهاست. يك مسير عملي تر و نزديك تر براي تقرب به خدا وجود داره و اون اينه كه آدم از همه ي كارهي بد پرهيز كنه و هر كاري رو كه مطمئنه بده، نكنه... گاهي وقتها يك گناه، سالهاي سال آدم رو از مقصد دور ميكنه. يك زمان غافل شدم، صد سال راهم دور شد.»

همین

یا علی

 

همدان یا سمنان؟!!! مسئله این است...

سلام. اگه تو جریان باشید همین ۴۰ دقیقه پیش کارنامه ی نهایی کنکور سراسری اومد. توش میگه که هر کس بعد از این رشته ای که قبول شده تو چه رشته های دیگه ای امکان قبولیش بود. فکر می کنیدمن کجای دیگه قبول میشدم؟؟؟

رشته های مهندسی مواد(یعنی رشته ی مورد علاقه ی من) و مهندسی کامپیوتر -نرم افزار- دانشگاه سمنان

همدان تا تهران با اوتوبوس ۶ ساعت راهه ولی سمنان ۱ساعت و نیم. حدودا ۱۰ الی ۱۲ نفر از دوستام در سمنان هستند ولی فقط و فقط یکی از دوستان در همدان آنهم نه در دانشگاه من بلکه در بوعلی. دانشگاه سمنان خوابگاه داره ولی دانشگاه صنعتی خوابگاه نداره.

ولی...

ولی شهر همدان کجا و شهر سمنان کجا(البته با عرض معذرت از سمنانی ها). شهر سمنان به شهر ارواح مشهوره . میدونین که؟یکی از بچه ها هم فک کنم راس میگفت که هر چی رفیقای آدم بیشتر باشن درسمون بیشتر افت میکنه. ولی برا من فک نکنم فرقی کنه. آخه الآنشم نمیخونم.

الانم یه بنده خدا نشسته بود کنارم میگه «دانشگاه همدان بهتره. برا راهشم فک کنم اگه عادت کنی بهتره.»

حالا با این توصیفات به نظر شما چکار کنم؟ برم سمنان یا همدان بمونم؟ حتما جواب بدید. چون رو جواباتون حساب میکنم.

یا علی

دلم هوایی شد!

نمیدونم چم شده؟ این روزا خیلی دلتنگ میشم. یه روز دلتنگ خانوادم و دوستام. یه روز دلتنگ خدا و حالا هم دلتنگ امام رضا(ع). آخه قرار بود با بچه های فارغ الفروغ بریم مشهد. ۲۱ تا ۲۴. سه شنبه بعد از ظهر تا جمعه بعد از ظهر. چهارشنبش هم تعطیل بود و پنج شنبه و جمعه هم که دانشگاه تعطیله. ولی نمیدونم چی شد. یهو انداختنش عقب . ۲۸ م تا ۲ م. که تعطیلی ای هم نداره. من برا همون قبلیه که تعطیلی داشت مامان بابام رو به زور راضی کردم. برای این یکی که عمرا راضی شن. حالا هم دلم گرفته و هوای امام رضا (ع) رو کرده. دعا کنید قسمت شه تو این چند  وقته یا حداکثر تا قبل از عید برم. آخه تو عید هم میخوام برم جهادی. دوباره همون پراشکفت. برا همین مشهد نمیتونم برم. میترسم آخر دق کنم.

خدا قسمت هممون کنه انشا الله.

همین

یا علی

الحمدلله

سلام.

ببخشيد چند روز نبودم. آخه هنوز كارتم نيومده و خجالت ميكشيدم از سال بالاييها رمزشون رو بگيرم. بگذريم.

پسر عمم چند وقت پيش تعريف ميكرد ميگفت خوابگاه ميري مواظب باش. ممكنه آدماي ناجوري بيان تو اتاقت.مثلا تو اتاق ما شراب خور بود، دزد بود يا ... .  ولي نه . الحمدلله تو اتاق من ۳ نفر ديگه هم هستن كه هر سه شون بچه هاي گلي هستن. ۲ تا اصفهاني . يه تبريزي. بچه هاي باخدا و نماز خون و درس خون. ولي من... . تا حالا از همه ي كلاسا رو هم ۲ صفحه جزوه نوشتم. رياضي ۷ يا ۸ صفحه جزوه گفته ولي من نصفه صفحه فقط نوشتم. آخه حسش نيست. ميشينم ته كلاس و با گوشي بازي ميكنم يا اس ام اس بازي. خيلي حال ميده. هر از چند گاهي هم يه چيزي ميگم كه بفهمن ما هم تو كلاس هستيم.

زنگ ادبيات بود. استادمون زنه. گفت فكر كنم اين اولين كلاسيه كه بيشتر بچه هاش پسرن . اومدم بگم : آخه اين رشته به هوش بالايي نياز داره! ديدم نه. بزار همين اول كاري خراب كاري نكنم. ولي آروم گفتم و بغل دستيام شنيدن و خنديدن. ولي...

 ولي يادش بخير پيش. برا من كه هيچ دوراني پيش نميشه. چقدر اذيت ميكرديم معلما رو. انشاالله حلالمون كنن. مثلا هفته ي معلم بچه ها كروات اورده بودن برا معلم ديفرانسيل زدن. بنده خدا معلم ساده اي هم بود چيزي نميگفت. همين جوري وايساده بود بچه ها رو نيگا ميكرد كه براش كروات ميزدن. اسمشون هم بهرام بود. بچه ها رو برگه چاپ كرده بودن: بهرام امپراطور . ازش چند تا كپي هم گرفته بودن و زده بودن رو در و ديوار كلاس. و يا اون داستاناي برف شادي كه براي ۴ يا ۵ تا از معلما زديم

ببخشيد اينقدر زياد شد.آخه خيلي دلتنگ شدم. دسته خودم هم نيس. چند وقت پيش يه شعر از فاضل زده بودم كه قافيش ‹‹ زيادي ام››  بود. الان حس ميكنم همينجوري شدم. بين بچه هاي جديد- هر قدر هم كه خوب باشن- زيادي ام. خب بسه ديگه. عرضي نيس.

يا علي 

دلتنگه خدا

دلم خیلی تنگه، نه براي خانوادم، نه براي محلم و نه براي رفيقام. بلكه براي خدام. حالا خانوادم رو تا۴، ۵ روز پيش ميديدم، رفيقام يا حتي محلم رو. ولي خدام رو ... . خدام رو چند سالي ميشه كه نديدم. خيلي سخته ها. از يكي چند سال حرف بزني، ولي حتي يه بار هم نبينيش . حالا نبينيش هيچي. هر لحظه هم ازش دورتر شي. آخه اونم حق داره . منم يكي بام اينكارا رو ميكرد ، محلش هم نميذاشتم. ولي اون... . اون به جاي اينكه بام قهر كنه، هي دست دوستيش رو دراز ميكنه و هر بار يه هديه ي جديد. ولي من ... . من خاك تو سر فقط هديه هاش رو گرفتم و بعد ولش كردم. 

‹‹ خدا›› آخر عاقبت ما رو با خودش بخير كنه.

يا علي