یک سال پیش در چنین روزی
تقریبا پارسال همین روزا بود . یک ماه مونده تا کنکور . تو این روزا بچه های کنکوری معمولا هیچ فرصتی رو از دست نمیدن و تمام وقتشون رو میذارن برای درس خوندن . ولی پارسال شرایط کمی تا قسمتی فرق کرده بود . ۱۸ روز بعدش انتخابات بود . انتخابات ریاست جمهوری ایران . ما که همینجوریش درس نمیخوندیم . حالا فکرش رو بکنید انتخابات هم باشه چی میشه . البته به خاطر فشار زیاد پدر و مادر من همش تو خونه بودم . ولی به نظر خودم اگه بیرون بودم بهتر بود . چون تو این مدت انتخابات تایه هفته بعدش هیچی نخوندم . تقریبا ۱ ماه میشه . نشسته بودم تو خونه و تبلیغات پیامکی انجام میدادم . تقریبا روزی ۵ هزار تومن باهمراه اول !!! ولی خیلی حال داد . فکر کنم به فاطمیه هم خورده بود . کلا شرایط برای درس نخوندن مهیا بود .
امسال هم که کنکور ریاضی فکر کنم ۱۰ تیره .انشالله تموم بچه ها کلاس چهل که متاسفانه امسال موندن موفق شن و جایی که دوست دارن قبول شن .
الهی آمین !
یا علی
آقا شرمنده ...
خیلی زشت بود . فکرش رو بکن ۱۵ نفر پاشیم بریم در خونه ی یک نفر - با اینکه قبلا باش هماهنگ کردی - ولی نباشه . بنده از همین تریبون این شجاعتو به خرج میدم که بیام از همه عذر خواهی کنم .
آقا ببخشید !
ولی همه ی اینا بعدا خاطره میشه ها !!
البته من برای تقریبا ۲۳ نفر پیامک فرستادم که بیان ولی نیومدن . از جمله سعید اشتیاقی که خودش پیشنهاد داد بریم خونه حاجی!!
راستی بعد از اینکه از خونه حاجی برگشتیم ( منظورم از در خونه ی حاجیه!!) با چند تا بچه ها رفتیم انقلاب . یهو دیدم حاجی زنگ زد . بنده خدا ۲ دقیقه داشت عذرخواهی میکرد . دیگه داشتم خجالت میکشیدم . عوضش فرداش با چند تا بچه های دیگه رفتیم اونجا . دیگه ترسیدم با شما هماهنگ کنم . ترسیدم یه چیزی بم بگین .
ببخشید این چرت و پرت گوییام این قدر زیاد شد.
در ضمن اگه وقت کردین به سوالی که تو وبلاگم مطرح کردم جواب بدین .
یا علی
تجمع بزرگ بچه های کلاس 40
تقریبا ۷ ماه میشه که بچه های کلاس همدیگرو ندیدیم .

برا همین گفتم یه بهونه ای جور کنم که بچه های کلاس رو دوباره دور هم جمع کنم که یه ماه پیش که رفته بودم پیش دانشگاهی ٬ سعید اشتیاقی عزیز گفت : بچه ها رو هماهنگ کن بریم خونه حاجی رخ ( برای غیر فروغی ها بگم که حاجی رخ مدیر عزیز پیش دانشگاهیمون بودن ) .

منم دیدم که بهترین پیشنهاده .برا همین هفته ی پیش با حاجی صحبت کردم و بش گفتم میایم خونتون . ولی روز دقیقش رو اطلاع ندادم. حالا با بچه ها تصمیم گرفتیم که دوشنبه ی هفته ی بعد که میشه ۱۲ بهمن بریم خونه ی حاجی . من که تا اونجا که میشد به بچه زنگ زدم و خبر دادم . شمام اگه میتونین به - فقط - بچه های کلاس ۴۰ بگین که انشالله حداکثر بچه ها که ممکنه جمع شن .پس انشالله تا دوشنبه :
یا علی
محبوب دلها را به همگان تسلیت میگویم
من حمایت خودمو از امیر احمدلواعلام میدارم
بابا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي خيــــــــــــــال
مي خواستم بگم مثل اينكه قدم ما بد بوده . تا ما اومديم بنويسيم اين بحثا شروع شد
اقا مرشد دنيا دو روزه زياد سخت نگير البته مي دونم دوست نداري اين بحثا باشه
امير جون و سعيد جون شما هم بي خيـــال اين مطلبا بشين بابا اين همه موضوع .شايد واقعا اين جا جاش نيست
اگه كسي براي من يه نوكه احترام قايله ديگه گذشته رو بي خيال شين و نذارين كدورتي بوجود بياد
حالا براي اينكه حال و هوا عوض شه يه شعر براتون مي ذارم :
عجب حال وهوايي داره فوتبال :
عجب حال وهوايي داره فوتبال
زمين با صفايي داره فوتبال
وجالبناك اين كه در سياست
هميشه رد پايي داره فوتبال
تماشاچيش خيلي با شعوره
نمك داره ماشاالله شوره شوره
وگاهي مثل لات چاله ميدون
طرف دار چماق و حرف زوره
يكي با مهربوني واسه داور
حواله مي ده صد شير سماور
يكي هم شعر هاي بند تنبون
واسه تيم حريفش داره از بر
يكي شون چون چمن مي بينه با ناز
لگد ميندازه و مي خونه آواز
و چون جو گير شد با نعره اي تند
ميگيره از بغل دستي خود گاز
يكي هد (hed) ميزنه تو هند (hand) هافبك
يكي لگ ( leg) مي زنه تو چونهء بك
يكي با مشت هاي مهربونش
به نرمي مي كنه فوروارد را دك
سبد هاي پر از گل را رقيبا
كنن تقديم تيم ملي ما
ولي بي معرفتها در جوابش
نميدن شاخه اي گل دست آن ها
بنازم سر مربي هاي پر شور
كه هر روزي يكيشون ميشه مامور
سر شب حكم ژنرال مي شه امضاء
سحر جاشو ميدن به امپراطور
شنيدم تازگي ها سرمربا
نوشته نامه اي خوش خط و زيبا
ادب مي ريزه از هر سطر نامه ش
خجل فرموده گنده باقالي ها
كه هركاري شده باري به هر حال
بشه « جاويد» روزي سر مربي
بخونه فاتحه بر هرچه فوتبال
وقتی همه خوابیم!!!
امروز میخوام به قولی که ۲ روز پیش دادم(یعنی گذاشتن عکس بچه ها) عمل کنم. اول هم میخوام از عکس خواب بچه ها شروع کنم. اگه یادتون باشه یکی از موضوعات جالبه کلاسمون همین خوابیدن بچه ها بودکه چه قدر هم حال میداد. عکسا رو پایین میذارم و اگه توضیحی هم میخواست زیرش مینویسم:

این عکس که احتمالا میدونین آقای سعید سبحانی هستن!!! و همچنین:

می بینید واقعا چه شاگرد تنبلی بوداین آقا سعید سبحانی. تازه بازم خوابیده بود که بچه ها نتونستن عکساش رو بگیرن!!!

ایشون هم بنده هستم!!!خوشبختم!! و:

البته همه ی اینا پاپوش بود برا من!!بچه ها خواب آور میدادن بم و منم خوابم میبرد!!!

ایشون هم آقا سعید اشتیاقی هستن!که معلوم نیست کجان و پیداشون نیس!! ۳ یا ۴ تا پست گذاشتن و فلنگ رو بستن!!

و ایشون! ایشون آقا امیر طاهرخانی هستن.سرور همه ی خواب آلوهای کلاس. با میانگین ۲ زنگ در روز ایشون رکورد خواب در مدرسه رو زده بودن!!! و همچنین:

اگه دقت کنید لباسش تو این ۲ تا عکس با هم فرق دارن !!! یعنی تو ۲روز مختلف !! البته ایشون عکس زیاد دارن که در این مقال نمی گنجه!!!

ایشون هم آقای محمد حسین جباری وند یکی دیگه از سلطانای خوابه مدرسن که رکوردشون ۱ و نیم زنگ در روزه. ببینید ایدفعه دسته جمعی خوابیدن:

سمت راستیه که استاد جباری هستن و سمت چپیه هم آقای رامشینی هستن. ایشون هم در خوابیدن در کلاس دستی داشتن عجیب!!!

ایشون هم آقای جمعیان ملقب به یوزارسیف هستن!! این عکسشون مربوط به زمانیه که بچه ها تو کلاس ادغامی بودن برا درس دینی وایشون پیچونده بودن!! واقعا از ایشون بعید بود!!

ایشون هم آ سد میثم گوهری هستن که در کلاس به خواب ناز رفتن.
انشاالله در روزای بعدی عکسای دیگه ی کلاس رو هم میذارم.
یا علی
ما چند نفر !!!

سلام
دیدم از دوستان کسی دیگه تو مسابقه ی بزرگ ما شرکت نمی کنه گفتم که خودم جوابشو بذارم و جایزه های نفیسمون رو خودم ور دارم!!!!
دایره ی زرد: آقای مرشد
دایره ی آبی: آقای احمدلو
دایره ی سبز: آقای اشتیاقی
و.... دایره ی قرمز: جناب آقای سبحانی(ااااااااا این که منم!!!!)
البته آقای نیکویی به طرز مشکوکی توی این عکس حضور نداشت که بعدا کاشف به عمل اومد که ایشون از بچه های کلاس 43 بودن که به طرز مشکوک تری توی بچه های کلاس ما نفوذ کردن!!!
همین دیگه!!!!
عرضی نیست!
چند تاعکس از بچه های قدیم فروغ!!!


به ترتیب از راست به چپ: ثروتی(شیمی)-عیسی زاده(دینی)-رضایی(فیزیک)-صفاری(گسسته)

راستی بچه ها شما با دیدن این گلها چه احساسی بتون دست میده؟ از سال چند تا الان حاجی این گلا رو داشت!!!
نفر راستی یکی از بچه های فروغ و سمت چپی آقای خابوری دبیر ادبیات دبیرستان.
حال کردید؟!
یا علی
فاصله
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی!!!!
..............خبر فوری..................
من از خیلی وقت پیش می خواستم پست بزارم ولی یه مشکلاتی پیش اومد که نشد . ولی الان به امید خدا با قدرت اومد و فقط با گلوله کنار میرم!!!!!
اینو که گفتم یاد حرف محسن رضایی در انتخابات قبلی افتادم که می گفت فقط با گلوله کنار می رم ولی شب انتخابات معلوم شد که با چیزای دیگه هم کنار میره
انشا الله که من اینجوری نشم
استقبال!!!
آقا سلام
بچه های مارو باش چه استقبالی از این وبلاگ کردن!!!
اگه همین جوری ادامه بدن حجم وبلاگ از ۱۴۰ گیگ می زنه بالا!!!!