آقای دانشجو

سلام.من بالاخره رفتم دانشگاه. الانم تو سایت دانشگاه نشستم و دارم اینا رو مینویسم.البته هنوز کارت دانشجویی موقت دارم و نمی تونم اینترنت برم. برا همین با کارت دانشجویی بچه های قدیمی رفتیم. ساعت ۲ هم کلاس ریاضی داریم. یعنی ۴۰ دقیقه ی دیگه. خیلی دلم تنگ شده. برای همه.

دلتنگه دلتنگم ، بی تابه بی تابم

بیداره بیدارم، امشب نمی خوابم

خب. دیگه امری نیس.

تا بعد

یا علی

احمدی نژاد

سلام. اشتباه نکنید! من هنوز نه دانشگاه رفتم و نه اینترنت دانشگاه. بعد از اینکه اون پست آخر رو گذاشتم رفتم تلویزیون رو روشن کردم گذاشتم شبکه یک. آخه میدونستم قراره رئیس جمهور، دکتر محمود احمدی نژاد سخنرانی کنن تو مجمع عمومی سازمان ملل. وقتی رسید به آخراش که داشت از امام زمان(عج) میگفت، هی تو دلم دعاش میکرم و از خدا میخواستم کمکش کنه.خیلی حس خوبی داشتم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. برا همین اومدم اینارو نوشتم. شما هم دعاش کنین.منم در عوض قول میدم این آخرین پستم باشه.

همین

یا علی 

خداحافظ تهران!

سلام. این آخرین پستیه که دارم تو تهران مینویسم. البته تا قبل از رفتن به دانشگاه. را همین حیفم اومد تا روزی که برم دانشگاه و اینترنت برم چیزی ننویسم. برا همین میبینید که سه تا شعر نوشتم . امیدوارم خوشتون بیاد .

به امید دیدار بعد از اولین پستم از دانشگاه.

یا علی

قدر نشناس

این ویژگی کلی آدماس. تا وقتی یه نعمتی رو دارن قدرش رو نمیدونن. مثلا تا وقتی تنشون سالمه ، هر کاری میخوان میکنن، کاریم ندارن ممکنه به سلامتیشون ضرر بزنه و خدای نکرده یه روزی از دستش بدن.حدیث هم هست که میگه آدمیزاد یه تا نعمت پنهان داره که تا وقتی از دستشون نده قدرشون رو نمیدونه: سلامتی، امنیت و اون یکیش یادم نیس.من هم که آدم هستم ( ولی انسان نه) و از این قاعده مستثنا نیستم. تا وقتی تو ماه رمضان بودم، اصلا عین خیالم هم نبود و همینجوری داشت برام میگذشت. فقط گشنگی و تشنگی میکشیدم و هیچ کار بخصوصی نمیکردم. حتی پارسال که سال کنکورم بود تو ماه رمضون روزی تقریبا یه جز میخوندم( البته فکر کنم به خاطر همون کنکور بود که خوب بدم) ولی امسال . همینجوری میخوابیدم تا ساعت ۱ و ۲. حتی یه روز تا یه رب به چار خوابیدم . یعنی فقط ۴ ساعت روزه بودم. نه قرآنی، نه روزه ای. بعد که شب قدر رسید یه دفعه خواستم همه رو جبران کنم. حالا که ماه رمضون تموم شده میبینم که هیچ فرقی نکردم. باز هم همون ... همیشگی یا شایدم بدتر.بعد حالا طلبکار هم شدم از خدا که: من که تو شب قدر دعا خوندم، شب رو بیدار بودم. پس چرا هیچ فرقی نکردم.حالا هم حسرت میخورم که چرا استفاده نکردم؟ که چرا قدرش رو ندونستم؟ حالا ماه رمضون تموم شده. ولی رحمت خدا که تموم نشده. پس امیدی هست. نیست؟

یا علی

همدان

سلام.

ببخشید چند روز بود که وبلاگ رو آپ نکرده بودم. آخه رفته بودم همدان برای ثبت نام دانشگاه.

ما هم رفتیم قاطی دانشجوها و شاید بعدش مرغا.

شهر خیلی قشنگیه . آب و هوای خیلی خنکی داره البته الآن وای به حال زمستون یا حتی پاییز.

شهر نسبتا مذهبی. مردم با صفا با لهجه ی خیلی شیرین و با مزه.

در مورد دانشگاهم بگم. دانشگاه بوعلی رو که میشناسید ، ما روبروشیم! دانشگاه تازه ساز و شیک و باکلاسیه. رشته موادش که بنده توش قبول شدم پارسال سال اولش بود. استاداش شنیدم بیشترشون از بوعلین. راستی درشم از این اتوماتیکاس. انشالله به امید خدا تصمیم گرفتم تا آخر سال کاری کنم که دیگه باز و بسته نشه. از دیروز هم این نقشه رو عملی کردم. کلاسامونم از ۴ مهر شروع میشه. این ترم ۷ تا درس دارم و ۱۸ واحد که چون ترم اوله خود دانشگاه انتخاب کرده.

یه ویژگی بامزه و زجرآوری که شهرش داره اینه که مغازه هاش ساعت ۱۰ میبندن. خدا رحم کنه.این شهر در اطراف یک مبدان تشکیل شده یه نام امام خمینی. یعنی فکر کنم اول این میدون رو زدن بعد مردم اومدن خونه هاشونو دور میدون زدنو آخه تو نقشه ای که به ما دادن این میدون دقیقا در مرکز شهره و خیابونها دورش به صورت دایره دایره تشکیل شده. میگن همدانیا خیلی خسیسن. حتی از اصفهانیای عزیز هم بیشتر.یک چیزی که فکر منو به خودش مشغول کرده اینه که اگه بوعلی سینا در شهر همدان فوت نمی کرد هدانیا چکار میکردن. آخه همه ی چیزاشون به نام  بوعلیه. دانشگاه بوعلی. میدان بوعلی. هتل بوعلی . حتی آرم شهرداری هم مقبره ی بوعلیه. یعنی همه چیزشون رو بوعلی میچرخه.

 تو این چند وقت که تهرانم میخوام اینقد پست بذارم که تو اون روزایی که تو دانشگاهم و نتونستم برا شما چیزی بذارم، اونا رو بخونین.

فعلا

یا علی

پیام اخلاقی شبهای قدر

خدا

      بهترینهای خود را

                             به کسی میبخشد

                                               که حق انتخابش را به او میسپارد.

*** شاید شما هم تو این شبای قدر برای جور کردن مفاتیح مشکل داشتین. یا نه . اصلا تو طول سال میخواین دعایی زیارتی چیزی بخونین. اگه این جوری هستین میتونین به سایت مبین موبایل برین. این سایت که خدا خیرشون بده یه سری برنامه درس کردن که رایگان تو سایتشون گذاشتن. در ضمن ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین تو این شبه آخر. تو رو خدا.

یا علی

 

ما که رفتیم همدان!!!

بعد از تقریبا یه هفته ننوشتن پست جدید در وبلاگ بالاخره از قم برگشتم و می خوام یه چیزایی بنویسم.بچه های دیگه هم که همیشه لطف دارن و همیشه وبلاگ رو مورد لطف خودشون قرار میدن با پستایی که میزنن. 

حتما میدونین که تو این چند روز جوابای کنکور اومده و خیلیا درگیرش بودن و هنوز هم خیلیا درگیرش هستن برای ثبت نام.الحمدلله من که تو همون رشته ای که میخواستم قبول شدم و امیدوارم همه ی کنکوریا از نتیجشون راضی باشن:

مهندسی مواد دانشگاه صنعتی همدان

همدان که شهر خیلی قشنگیه(هر چند که خودم هنوز نرفتم) و دانشگاهشم فک کنم دانشگاه خوبیه.

به هر حال. انشاالله دوشنبه یا بعد از ظهر یا شب عازم همدانم که سه شنبه ثبت نام کنم و کارو تمام کنم.

همین

یا علی

سفرنامه ی ابن صالح - 2

... بعد که اومدیم بالا رفتیم به طرف وانت و بازم همون داستان حال به هم خوری.حالا که اومدیم بالا تا خواستیم بشینیم گفتن پاشین که میخوایم چادرا رو نصب کنیم.حالا که نصب کردیم اومدیم بخوابیم چشتون روز بد نبینه دیدیم زمین شیب داره در حد تیم ملی یا شایدم بوندس لیگا!!! و همچنین پر از سنگای ریز و درشت. گفتیم کوتاه بیاید بابا. چه فرقی داره رو زمین شیب دار پر از سنگ بخوابیم یا زمین صاف جلوی امام زاده؟ ولی هرچی ما میگفتیم میگفتن نه. مسئولان تصمیم گرفتن اینجوری باشه.بالاخره اردو بود و هرکی نمی تونس هر کاری که دلش میخواد بکنه . ما هم مث بقیه همونجا خوابیدیم.ولی چه خوابی. اگه کلت بالا بود خون به مغزت نمی رسید و اگه کلت پایین بود همه ی خونا میرفت تو مغزت کلت میترکید. ما که پایین خوابیدیم. ولی بچه های که بالا خوابیده بودن رو ، صبح به دلیل سُر خوردگی باید از بغل ما جمعشون میکردی!!!فردا صبح تقریبا ساعت 5 بود که از خواب بیدار شدیم. نماز ، بعدشم یه زیارت عاشورای مشتی زدیم تو رگ و بعدش ورزش و بعد هم صبحونه . حالا تازه ساعت کارمون شروع شده بود. تقریبا ساعت 7 بود. روز اول بود و زمین خاکی پر از سنگ جلومون بود. یعنی باید همه ی اون زمینو میکندیم.بیل اول رو پدر یه شهید زد که زمین رو هم خودش وقف کرده بود و بعدش حاجی رخ و اهالی بزرگ روستا و بعدش ما.کندن پی مسجد 2 روز کار برد. زمین هم تقریبا خیلی شیب داشت. برا همین قسمت بالایی زمین رو تقریبا باید هم قد خودمون میکندیم .ولی قسمت پایینی رو تقریبا باید20 تا 30 سانت میکندیم. ما اول چند تا کلنگ زدیم. دیدیم نه. تو این نمی تونیم برا خودمون کاره ای بشیم . رفتیم سراغ بیل. اینم سخت بود. ولی از کلنگ که آسونتر بود. بعد از تلاش شبانه روزی دوستان تقریبا ساعت 12 ظهر بود که کار فرت!!! کمی استراحت و نماز ( راستی چه حالی میداد. چون تقریبا 9 روز اونجا بودیم و 9 هم کمتر از 10 میباشد، نمازمون شکسته بود. جاتون خالی. 9 روز نماز شکسنه) و ناهار و بعدش به خاطر اصرار بچه ها باز هم به همون استخر کذایی رفتیم. روز قبلش که رفته بودیم تقریبا 6 یا 7 نفر بودیم. ولی امروز 25 نفر (اگه گردش کنیم) اومده بودن.از این 20 نفر اضافه بر دیروز فقط 2 یا سه نفر دیگه بودن که جرئت کردن بپرن . یکیشون محمد زمانی بود. شانسمون چه دلی داشت. ما دیروز از ارتفاع کم پریده بودیم. ولی اون جرئت کرد و از همون ارتفاع 20 متری پرید. ما هم بهمون بر خورد رفتیم بالا که بپریم. اول که ارتفاع رو دیدیم گفتیم بابا بیخیال. ولی دیدیم که بچه ها دارن میپرن. یکی گفت پایین رو نبین و بپر. ولی ما دیده بودیم و دیگه جرئت نمی کردیم. دودل بودم که بپرم یا نه که یهو فرت!!! یعنی مرشد فرت!!! پریدیم پایین. باورم نمیشد. دیگه اون 10 متریه برام شده بود بازی. حالا دیگه فقط میخواستم از اونجا بپرم. فکرش رو بکن 2 یا 3 ثانیه بین زمین و آسمون معلق باشی.هی میگفتم پس چرا نمیرسم. دل و رودم به هم پیچیده شد. ولی خیلی حال داد. تا به آب رسیدیم یه صدایی ایجاد شد که انگار یکی ترکیده . جو گیر شده بودیم به بچه ها گفتم بریم بالا 2باره بپریم. انا هم خیلی حال کرده بودن. رفتیم بالا ولی دوباره نیومدیم پایین. یادم نیس چرا.

ادامه ی خاطره در پست بعد...

یا علی

 

آخیش!!!

راحت شدم. چقد استرس داشتم. فک نمیکردم اینقد استرس داشته باشم. حتی شب کنکور و روز کنکور و روز اعلام نتایج و خیلی روزای دیگه اینقد استرس نداشتم که الآن برای نهایی کردن انتخاب رشته داشتم. میترسیدم نهاییش کنم و نیم ساعت بعد پشیمون شم. ولی الان که ۱۰ دقیقه میگذره هنوز پشیمون نشدم. به نظر خودم که خوب بود . مجله ی آزمون کانون رو که دیده بودم، با رتبه ی بدتر از من قبول شده بودن تو ۲ یا ۳ تا از همونجاهایی که من زده بودم. ایشالله مهندسی مواد یکی از شهرستانهایی که زدم قبول شم. شمام دعا کنین.

همین

یا علی

سفرنامه ی ابن صالح - 1

گوش شیطون کر دیگه انشاالله میخوام ایندفعه شروع کنم به نوشتن خاطراتم از اردوی جهادی . البته دو تا قول داده بودم که - همونجوری که به قولهایی که به خدا میدم عمل نمیکنم - به هیچ کدو عمل نکردم . یکی اینکه خاطراتم رو تو اونجا بنویسم که به دلایلی- که خجالت میکشم بگم - ننوشتم ویکی دیگه هم که وقتی برگشتم خاطراتم رو بنویسم که اونم البته با اندکی تاخیر در حد ۱۰ روز دارم مینویسم.

روز اول که مثل همیشه با دو ساعت تاخیر اتوبوس بنز قدیمیمون حرکت کرد. تو راه هم چون سه شنبه شب بود دعای توسل گذاشتن که با استقبال بچه ها مواجه نشد. شب که جاتون خالی کنسرو لوبیای یخ کرده دادن بدون قاشق که خیلی چسبید. چهارشنبه صبح ساعت ۹ بود که رسیدیم سر جاده ی فرعی که میرفت طرف پراشکفت. از اونجا دو تا وانت - که تنها ماشین پراشکفتی ها بود - اومدن دنبالمون. ما هم از خدا خواسته - که به قول یکی از بچه ها ما برعکس گوسفندا که آرزوشونه برن جلوی وانت- پریدیم پشت وانت . اول جاده آسفالت بود و کمی قابل تحمل. ولی چشتون روز بد نبینه یهو دیدیم جاده خاکی شد و ما هم نشسته بودم رو سقف وانت که یه جا درست کرده بودن برای بار . هی ماشین بالا پایین میپرید و ما هم از اجبار اونو همراهی میکردیم. حالا در نظر بگیرید الان تو جاده ی هرازید که خاکی باشه و وانت مجبور باشه برای نخوردن به سنگهای تو جاده هی اینور اونور بره . ما دقیقا همون حالت رو داشتیم. این وضعیت اینقدر اسفناک بود که کم کم داشتیم جاتون خالی بالا میووردیم. به هر صورتی بود تحمل کردیم تا رسیدیم به روستا. یه اشتباهی که من میکنم اینه که میگم روستای پراشکفت . در حالی که پراشکفت یه منطقس که ۱۳ تا روستا داره که یکیش همون « سید علی» که ما رفتیم. سید علی اسم یه امامزادس که روستاییها خونه هاشون اطراف اون بود. وقتی رسیدیم اونجا گفتن باید بریم چادر بیاریم . ما هم جو گیر شدیم و پا شدیم رفتیم. بازم چشمتون روز بد نبینه از همون جاده برگشتیم که چادر بیاریم . بازم چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم دیدیم که چادرا رو گذاشتن بالای یه کوه که باید میرفتیم از اونجا میووردیم . چادرا هم سنگین . چهار نفری باید یه چادر میووردیم. ۱۱ تا چادر. تقریبا ۳ یا ۴ تا دیگه مونده بود که یکی از اهالی اونجا که هیکلی تقریبا مثل من داشت یعنی لاغر اندام به طور فجیع اومد کمکمون. ما گفتیم اون هم یکیه مثل ما. که یهو دیدیم تنهایی یه طرف چادر رو برداشت و یکی از بچه هامون که با سه تای دیگه یه چادرو به زور بلند میکرد یه گوششو گرفت برداشتن بردن پایین. وقتی چادرا تموم شد و خواستیم برگردیم مسئولمون گفت تو راه یه رودخونه هست که میریم توش آبتنی . اول که داشتیم میرفتیم دیدیم همه خشکه. مسئولمون هم خیال میکرد اشتبا اومده که خواستیم برگردیم که ۲ تا از اهالی رو دیدیم که دارن میرن طرف رودخونه . ما هم از خدا خواسته افتادیم دنبالشون .  چه جایی بود. آبهای رودخونه یه جا جم شده بود شبیه استخر که عمقش تقریبا ۱۵ متر میشد. دورش هم کوه گرفته بود با ۱۵ تا ۲۰ متر ارتفاع . ولی یه راه دیگه هم داشت که تقریبا ۱۰ متر ارتفاع داشت. یعنی در هر صورت باید میپریدیم. اول فقط بچه ها حرف میزدن که "این که کاری نداره." " من لباس ندارم و الا میپریدم" " حالا اول تو بپر منم پش سرت میپرم" و از اینجور حرفا . ولی معلوم بود که جیگرش رو دارن و فقط به یه جو احتیاج دارن. یهو دیدیم که یکی از بچه ها - حبیبی- پرید. پشت سرش دو تا دیگه هم پریدن - مرادی و مهدوی- . ما هم دچار همون عامل جو گرفتگی شده بودیم. یکی از بچه ها هم فیلم میگرفت و ما هم به خاطر فیلم هم شده بود مجبور بودیم بپریم. اول خواستم بپرم که ته دلم خالی شد و برگشتم . ولی چند ثانیه بعد جو گرفتمون و پریدیم. چشتون روز بد نبینه . ترسش هیچی نبود . ولی اون ۲ تا روستایی رو خدا بگم خیرشون بده که ازشون پرسیدیم آبش سرده؟ گفتن نه .زیاد سرد نیس. از سرما داشتم یخ میزدم. به زور خودم و رسوندم به ساحل و تازه تو ساحل - یعنی یه تیکه سنگ کنار اون شبه استخر- سرد ترمون شد. ولی خیلی حال داد. تا چند دقیقه داشتم حال میکردم. ۴ تا پایین بودیم . هرچی به بقیه میگفتیم بپرید. هیچکدوم حتی نمیتونستن فکرش هم بکنن که بخوان بپرن. برای همین بعد از چند دقیقه اومدیم بالا. بازم چشمتون روز بد نبینه راهی که باید ازش میرفتیم از سرمای آب هم بدتر بود. پر از سنگ و تیغ و خار و ... . ما هم نمیدونستیم اینجوریه دمپایی نبرده بودیم با خودمون. خلاصه پدرمون در اومد تا رسیدیم بالا. بعد...

ادامه در پست های بعد

یا علی

 

عبرت ها!!!

شاید خیلیا باشن که بعد کنکو از کارایی که تو طول سال کردن پشیمون بشن. حق هم دارن . چون با یکم بیشتر خوندن و «تست زدن» میتونستن آدم مهمتری بشن. منم تقریبا همینجوریم. یه خورده پشیمونم و یه خورده هم نه . اون یه خورده ای هم که پشیمونم بیشترش به خاطر بابا ننمه که خیلی بنده خداها جوش خوردن. ایشالله حلالم کنن.

اون یه خورده هم که پشیمون نیستم به خاطر خاطره هاییه که داشتم: اخراج ۳ روزه و خبر دادن به ننه بابا در شب سوم، بلوتوث بازی های سر کلاس،زو کشیدن بعد از انداختن تیکه های بی مزه توسط معلم ها و بچه ها و حتی مدیر، گذاشتن صداهای مختلف از گوشی سر کلاس، توقیف گوشی برای ۳ مرتبه که فک کنم تو مدرسه رکورد دار باشم، جریان برف شادی های معروف، پیچوندن کلاسها و رفتن به ادغامی، تاخیر عمدی برای پیچوند زنگ اول، پوشیدن دمپایی برای پیچوندن کلاس، با سنگ زدن به شیشه های دبیرستان بغل و سلام علیک با معلم کلاس تاحدی که مجبور میشدن پرده های کلاس رو بکشن، رفتن به فرهنگسرای خاوران به بهانه درس خواندن و صحبت و گپ و گفتگو با دوستان، رفتن به نمایشگاههای مختلف اعم از: کتاب،قرآن، رسانه های دیجیتال، مطبوعات و... ، خواندن همشهری جوان در سر کلاس، خوردن کیک و لقمه ی نون پنیر و الویه و پفک و ... در سر کلاس و بسیاری از کارهای دیگری که هر کدام برای هر نفر میتونن یک دنیا خاطره باشن.

ولی راستش رو بخواین من از جواب کنکور نسوختم، چون همونجوری که قبلا گفتم درصدام با توجه به اون مقداری که خونده بودم خوب بود. مثلا من تاریخ ادبیات تقریبا هیچی نخوندم، لغات ادبیات پیش ۲ و ادبیات ۳ رو نخوندن، لغات عربی رو نخوندم، قواعد عربی رو نخوندم، کمی از دینی ۲ رو نخوندم، گرامر زبان ۳ رو نخوندم. ریاضی ۲، حسابان، ۲ یا ۳ فصل دیف، هندسه ی ۱ و ۲ و ۲ فصل تحلیلی رو نخوندم ، فیزیک ۱، ۲ ، و ۲ یا ۳ فصل فیزیک ۳، ۳ ، یا ۴ فصل فیزیک پیش رو نخوندم. ۲ یا ۳ فصل شیمی۲، فصل ۱ و ۳ شیمی ۳و نصف فصل ۳ و کل فصل ۴ شیمی پیش رو نخوندم. بازم تاکید میکنم نخوندم . نا اینکه قبلا خونده باشم یادم رفته باشه . نه . اصلا نخوندم. اگه یه کم ....

ولش کن . حالا دعا کنید همه هر جایی که دلشون میخواد و به صلاحشونه قبول بشن.

انشالله.

یا علی 

سلامی 2باره!!!

به نام خدا

تقریبا نیم ساعتی میشه که از اردو برگشتم. البته تهران نیومدم. اومدم قم. همین چند دقیقه پیش جواب کنکورم رو دیدم: ۸۸۸۲ در منطقه .

من که متناسب با زحمتی که کشیدم راضیم. ایشالله بچه های دیگه هم راضی باشن.

حا الان خیلی خستم برم بخوابم.

ببخشید.

شب بخیر.

یا علی

خداحافظ ای ...!

آقا سلام.

اگه خدا قبول کنه قراره فردا با « بعضی» از بچه های مدرسه-که تعدادشون از اونایی که ثبت نام کردن خیلی کمتره- بریم جهادی:

پراشکفت

چیه؟!!! چرا ترسیدین؟  اینجام یه جاییه توایران. استان فارس.گمونم باس جای جالبی باشه. آخه بچه ها میگن برق نداره  شبام باس تو چادر بخوابیم  . فقط ۲عامون کنید.راستی یادم رف بگم. ده روز اونجاییم.  فک نکنم وبلاگ تو این ۱۰ روز به روز بشه . آخه از بچه های دیگه انتظار نمیره چیزی بنویسن. حالا ایشالله میخوام تو این ۱۰ روز یه ۳ری خاطره بنویسم که وقتی برگشتم هر ۱ ساعت! وبلاگ و به روز کنم.

همین

یا علی 

 

خاطرات امام صادق(ع)

تو این پست می خوام خاطرات امام صادق(ع) ، یعنی خاطرات مصاحبه با امام صادق(ع) ، یعنی خاطرات مصاحبه با دانشگاه امام صادق(ع) رو بنویسم.

چهارشنبه روز مصاحبم بود. ساعت 7 و رب باید می رفتم اونجا. برا همین ساعت 6 را افتادم و 7 و 20 ر30دم اونجا.اولین اتاق که رفتم برا مصاحبه ازم سوال پر30دن: آخرین باری که رفته بودی نماز جمعه کی بود؟ ما هم هل شده بودیم گفتم 2 ، سه روز پیش. گفت یعنی شنبه ، یکشنبه ؟!!!گفتم آره فک کنم. اگه یک شنبه رفته باشم، پس شنبه هم رفتم!!!دقیقا یادم نیست کدوم روز بود.ولی مطمئنم تو یکی از این دو روز رفتم. تا اینا رو گفتم دیدم اون طرف داره هر هر بمون میخنده . تازه دسگیرم شده بود چه سوتی ای داده بودم. حالا بیا و جمش کن.بعد که مصاحبم تموم شد خواستم بیام بیرون بم گفت: نماز جمعه رو،جمعه میخونن دیگه؟منم سرم و انداختم پایین و گفتم:بله!!!

رفتم یه اتاق دیگه. سه نفر نشسته بودن انور میز و منم تک و تنها یه ور میز. چند به چند؟!!! شروع کردن به سوال پرسیدن:

- نماز جمعه رو چه جوری میخونن؟

- رکعت اول بعد از رکوع قنوت میری... ها ... نه ، بعد از قنوت رکوع میری ... ها ... بابا اصلا میریم مر2م میخونن ما هم پشت سرشون میخونیم.!!!اینجوریم راحت تره.

- نماز احتیاط چه جوری میخونن؟

- هووووم ... نماز احتیاط؟ ... منظورتون همون سجده ی سهوه؟ ... نمیدونم.

- آهنگ چی گوش میدی؟

- پاپ ، سنتی. پاپ ،«خواجه امیری» و سنتی شهرام و شجریان.

- خواجه امیری از کدوم آهنگش خوشت میاد؟ مثلا من از میوه ی ممنوعش خوشم میاد.

- من از سلام آخر و مثل هیچکسش خوشم میاد.

- یه بیت از شعرشون رو میخونی؟

- اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم **** تو را می سپارم به .... . هووم . بقیشو یادم رف.

-خب یه بیت از یه شاعر دیگه بخون.

- شب و روز از تو می گوئیم و می گویند، کاری کن **** که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما  «قیصر»

- آخرین سخنرانی ای که گوش دادی چی بود؟

- فاطمیه رفتم سخنرانی آقای هاشمی نژاد. موضوعش هم «ازدواج» بود.

-پس موضوع جذابی بود.

-بله موضوع خیلی شیرینی بود. روایات بسیار جالب و جذابی هم میخوندن.

- خداحافظ

-خدا حافظ.

این مصاحبه هم که تموم شد یه مصاحبه دیگم کردیم و رفتیم خونه.

همین

یا علی   

برف شادی

باسمه تعالی

سالی که گذشت(پیش دانشگاهی) سالی بود پر از خاطره برای همه ی بچه های کلاس . حالا برای بعضی ها شیرین( بیشتر بچه های شر) و برای بعضی تلخ و شیرین( بیشتر بچه درس خونا) . ولی مطمئنا برای هیچ کس سراسر تلخ نبود.

یکی از خاطره هایی که برای بعضی شیرین و برای بعضی تلخ و شیرین بود ،برف شادی هایی بود که به بهونه ی روز معلم تا یه هفته رو سر و صورت معلمها میریختیم که برای بعضی از معلم ها تا دو ، سه جلسه این کارا ادامه داشت. که از اون معلمها هم به نظر من معلم گسسته( استاد صفاری) از همه با مزه تر بود.

این برف شادی ها اونقدر چسبید که بچه های کلاسای دیگه هم میومدن تو کلاس ما و برف شادی میریختن یا دس میزدن و مسخره بازی در میووردن .

بنده خدا آقای صفاری از در که اومدن تو یکی از بچه های کلاسای دیگه که برف شادی خریده بود ، وایساده بود رو صندلی و از بالا رو سر بنده خدا برف شادی ریخت . متقی هم یه برف شادی خریده بود. ولی چون دیر اومده بود برف شادی رو دیر به دستم رسوند . ولی تا برف و داد ما هم رفتیم جلو و هر چی برف بود خالی کردیم پشت کله ی معلم . به طوریکه تقریبا دو، سه وجب برف پشت کلشون جم شد.یکی از زیباترین صحنه ها اونجایی بود که برف شادی ریخ رو زمین و اشتیاقی از رو زمین برداشت و 2باره چسبوند پشت کله معلم بیچاره . معلم ما هم که دیدن هیچ کاری نمیتونن بکنن ، فلنگ و بستن و رفتن دفتر مشاوره . ولی بچه ها که دس بردار نبودن. ما هم افتادیم پشت سرشون و تا خود دفتر مشاوره رفتیم دنبالشون . از سر و صدای ما، بچه های کلاسای دیگه هم امدن بیرون. بازم اونجا یه 3ری برف شادی دیگه ریختیم رو سرشون و اومدیم تو کلاس. که یهو دیدیم مدیر محترم(استاد شالباف) اومدن تو کلاس و یه 3ری نصیحت کردن و رفتن.

فقط امیدوارم که آقای صفاری از ما راضی باشن . ولی مطمئنا برای ایشون هم یه خاطره ی فراموش نشدنی بود تو این بیست و خرده ای سال که دارن درس میدن . البته امیدوارم که ریزش مو پیدا نکنن.

یا علی