در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیّدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند :‌« شرم باد این پیر ( بی پیر!) را ! »  ابوالفضل بیهقیِ دبیر – آغازه ی فصل بر دار کردن حسنک

« چه هتلی!بگو خرابه ی شام ! هتل آزادی را که شنیدیم خیال کردیم جایی است مثل هتل آزادی تهران ....  کف زمین خاک خالی بود . هنوز روی پله های ورودی یک تخته ی داربست گذاشته بودند که نشان از تردد فرغون داشت . باورمان نمی شد . تو که رفتیم از میان دسته ی کارگرو بنا ، دو نفر با کت و شلوار سرمه ای خاک آلود آمدند به استقبال . نشناختیمشان . خلج و به رخ از دفتر ره بری بودند . به گرد و خاک کت و شلوارشان که نگاه کردیم ، فهمیدیم که هیچ چیزی نباید گفت . رفتیم بالا ... یک نفر درها را روغن می زد . دو نفر با دریل و فنر لوله باز کنی فاضلاب دست شویی ها را باز می کردند ... چهار نفر هم با سطل و کف شور به جان دو سانتی متر خاک کف اتاق افتاده بودند. نفر دهم هم با توصیه های حیاتی اش ما را راه نمایی می کرد : « بی زحمت به پنجره ها دست نزنید . لوله هاشان خشک شده اند، کنده می شوند ، می افتند پایین رو سر مردم ! دست شویی نروید . درها قفل و کلید ندارند هنوز . لوازم تان را مراقب باشید . شب سرد می شود ، برای تان علاءالدین می آوریم . این هتل البته پتو هم ندارد . پرواز بعدی بچه های بیت می آورند . حمام البته هیچ مشکلی ندارد ، به جز آب گرم ... »

« شیعه و سنی مخلوط ایستاده بودند . البته توی بعضی قسمت ها از روی پلاکاردها می شد حدس که مردم به صورت طایفه ای ایستاده اند. میرشکارها هم شیعه هاشان و هم سنی هاشان کنار هم ایستاده بودند . شهنوازی ها هم . پیر مردی بین شان بود با مو و ریش یک دست سفید . سبیلش را تراشیده بود . شبیه اهل سنت بود ... دور سرش یک سربند بسته بود . گفتمش که به سمت من مگاه کند . با صدای بمی گفت : ما بسیجی هستیم ها . بسیجی آماده . ما را توی ارتش هم راه ندهند ، در بسیج خدمت می کنیم. به سربندش نگاه کردم . نوشته بود :‌یا امیرالمومنین حیدر  ... شیعه در ... نه ... مسلمان در هیچ چارچوبی نمی گنجد ... »

« از بیت خبر دادن که در ادامه ی سفر به دلیل مشکلات در تامین مکان اسکان ، باید همه ی گروه ها تعداد افرادشنا را کاهش دهند . یاد مصاحبه ای می افتم با یکی از فوتبالیست های جوان ایرانی که در آلمان بازی می کند . جایی گفته بود وقتی یک بازی کن ژاپنی به صورت آزمایشی به تیم ما اضافه شد ، دویست خبرنگار ژاپنی به آلمان آمدند برای تصویربرداری از تمرین های او ! آن وقت ما برای سفر ره بر در تامبن مکان استراحت مشکل داریم ، غذا هم فقط پلو مرغ می دهیم !! برای همین است که خبرنگاران ره بر با صفا از آب در می آیند ... روزنامه ها و شبکه های خبری خود باید هزینه ی خبرنگارشان را بدهند ... حتی سفرهای درجه دوی دولتی خودمان نیز ، اوضاع شان این گونه نیست . »

« ... من  و جعفریان هیچ انگیزه ای برای خرید نداشتیم ... دوری زدین ذاخل منطقه ی آزاد و خیلی زود خسته شدیم . و روی نیمکتی کنار خیابان ولو شدیم ... یک هو چشم مان افتاد به دو نفر که چهره هاشان آشنا بود . دو مرد جوان و دو خانم چادری ...

درست در یک زمان همدیگر را صدا زدیم ! محمد حسین ! رضا ! می بینی ؟ امتحانات نهایی خیلی وقت بود تمام شده بود ، اما خودشان دست بردار نبودند . پنهانی ردشان را گرفتیم . دو جوان لاغر اندام می رفتند داخل مغازه ها . قیمت می کردند . چانه می زدند و واقعیت آن است که چیزی نمی خریدند ... با خودشان و خانم هاشان آرام آرام می گفتند :

این جا هم گرانی است !

خدای بزرگ من!شکر می کنم تو را که در مملکتی می زیم که فرزندان بزرگترین مسئولش مانند مردم عادی در بازار راه می روند . مانند مردم عادی چانه می زنند و مانند مردم عادی خرید می کنند .و البته جز این نباید باشد ، اما آنقدر خلاف قاعده دیده ایم که قاعده مبهوت مان می کند ... هیچ کدام از مغازه دارهای پاساژ کویتی های منطقه ی آزاد چابهار ، بو نبردند که در شب جمعه آن دو جوانی که اجناس را برانداز می کردند ، فرزندان ره بر بوده اند ... آن قدر بچه ی وزیر و وکیل دیده ایم که با چهع تبختری روی زمین راه می روند و آن قدر آقا زاده دیده ایم که استخر و سونا و پیست را برای شان قرق می کنند که این رفتار عادی و معمولی مسعود و مجتبا اشکمان را در می آورد .»

تا حالا فکر کنم ۴ تا کتاب معرفرفی کردم ولی نمیدونم چند تاش رو خوندین . ولی این یکی رو حتما بخونید . به امیر نیکویی قسمتون میدم که حتما بخونین .از خیلی چیزا که قبلا ازشون اطلاعی نداشتین مطلع می شین .

این کتاب یادداشت های شخصی رضا امیرخانی تو سفر ره بر یه سیستان و بلوچستانه که سال ۸۱ بود . تو این کتاب آقای امیخانی بیشتر به حواشی سفر می پردازه تا متن اصلی و سخنرانیهای ره بر . البته نه اینکه اصلا حرفی از سخنرانی ها نزنه . نه! بلکه اون نکاتی رو که به نظرش مهم تر بود رو تو متن اورده . این کتاب پره از نکات ریز و بعضا تامل برانگیز سفر ره بری که چند تاش رو براتون اوردم . انشاالله بم اعتماد کنین و این یه کتاب رو بخونین .

پ.ن۱ : سلام ( البته با تاخیر )

پ.ن ۲ : قرار بود امروز ساعت ۲ با بسیج بریم نطنز . سایت انرژی هسته ای . ولی نشد . یعنی عقب افتاد و حالا کی می برن خدا می دونه .

پ.ن ۳ : نمی دونم پریروز سخنای ره بر رو شنیدین یا نه . ولی امیدوارم شنیده باشین.

پ.ن ۴ :یادتون نره کتاب رو بخونید ...

پ.ن ۵ : ببخشید چند روز بود نیومده بودم . نگران که نشده بودین ؟

پ.ن ۶ : تا بعد ...

یا علی